۱۶ تیر ۱۴۰۵

من در قاب من

 ساعت ۸ شب تو دمای ۲۳ درجه احساس میکردم یه گوله آتیش شده بدنم.  گفتم من اگه تا ۳دقیقه دیگه به خنکی و آب نرسم تلف شدم. فقط داشتم به شربت لیمو سکنجبینی که ح خودش تو خونه درست کرده فکر میکردم تا اون ۱۰ دقیقه مسیر رو طاقت بیارم.
دستم و از پنجره ی ماشین بیرون بردم تا بلکه باد خنک اتوبان این آتیش رو خاموش کنه. سرمو تکیه داده بودم به صندلی که خودمو تو آینه بقل دیدم. امروز از اون روزا بود که با استایل خودم خیلی حال کرده بودم. برخلافی که صبح تو تخت کلی غر زدم که اصلا نمیخوام از جام پاشم چون حوصله ندارم فکر کنم چی میخوام بپوشم و موهام هم که مطمئنن در سمجترین حالت ممکنه از پیچ و تابی که خورده؛ چون دیشب لج کردم و با همون موی خیس خوابیدم.
اما خب شانس با من یار بود و همه چی به هم اومد تو استایلم. و به قول ح یه موگْلی خاصی شده بودم.

خودمو تو آینه دیدم؛ یه صحنه ی تکراری و یه رفتار تکراری. تمام اون مدت تا به خونه برسیم و البته اگه از عطش نمیرم؛ داشتم به این فکر میکردم که الان باید چیکار کنم؛ چطور باشم؟ چطور به نظر میام اصن. اگه فلانی بود الان از این قاب چه عکسی میگرفت. چقدر هنری و مرموز. و دوباره همه اون عکسایی که از صبح از خودمو دستامو پاهامو ماگ قهوه م و گل پشت سرم و سگ بامزه ی میز بغلی و ... گرفتم تا بلکه بشه اونی که فکر میکردم اگه فلانی بود الان همچین قابی رو میگرفت؛ رو مرور کردم که البته  نهایتا هیچکدوم اونی نشد که باید. بعدشم تمام اون لحظه هایی که میتونستم از خنکی باد اتوبان؛ غروب نارنجی قرمزی که از بین درختا دلبری میکرد لذت ببرم و نهایتا یه عکسی هم بگیرم رو تلف کردم و فقط تو کله م بودم؛ مشغول سرزنش و دست کم گیری خودم.

اصلا چرا وقتی هیچکسی نیست و نخواهد بود که منو ببینه یا سر اینکه الان تو چه قابی دیده میشمو حتما هم باید ثبت بشه. انقدر خودمو در عذاب و انتقاد میذارم؟؟؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر