بخاطر نقص فنی یک روز جا افتاده که تا ننویسم روزم شب نمیشود.
سه شنبه عصر
به دانیلا گفتم بعد از چهار بهت سر میزنم و یادم هست کیسه آب گرم را هم برایت بیاورم. گفته بودم که زمان از دستم سر میخورد و با سرعت چندین برابر تصور من میگذرد. در حال تلفن حرف زدن و رسیدگی به امورات رفقا بودم که پیام داد داری میرسی؟ چهار و نیم بود.
پریدم زیر دوش و نفهمیدم چطور آماده شدم و خودم را بهش رساندم. بعد نشستم ، با ژست آن کامل زنی که خیلی همه چیزش درست و سر جایش هست ، برای دیت جدیدش نظر دادم.
معمولا نصف حرفهایش را گوش نمیکنم، ولی اینبار دیدم موضوع جدی تر است و حواسم را جمع کردم و خوب گوش کردم. اینکه میگویم نصف حرف هایش را گوش نمیکنم ، خودش هم میداند و او هم همینطور است، پس مشکلی نیست ما سالها دوست هستیم و نگفته می دانیم طرف منظورش چیست.
گفت که این مرد اهل زندگی است اهل کار است و با گیر دادن های من میسازد و به سازم میرقصد. گفت برنامه ریخته اند که سال آینده تابستان، با بچه ها به ترکیه سفر کنند تا بچه ها با مرد خو بگیرند و بعد با هم موو این کنند. گفت که اینکه لازم نباشد سر کار برود و چنین مرد حمایتگری داشته باشد، برایش بسیار آرامش بخش است.
گفت که مرد عراقی است و از کودکی اینجا بزرگ شده و از خود دانیلا فنلاندی تر است . الحق که این را خوب آمدی رفیق هیچ کسی نمیتواند به اندازه ی تو اینجایی باشد و اینجایی نباشد.
عاشق فارسی حرف زدنش هستم، بخصوص از طرز شَوَر ـشوهر- گفتن دری اش هم خنده ام میگیرد. خواهش کردم ازش که گند نزن به این یکی و خودت را سزاوار اتفاق های خوب بدان. بس که در این سالها تحقیر شده و با آدمهای مسموم رابطه داشته، در ضمیر ناخودآگاهش خودش را سزاوار رابطه سالم و کسی که برایش ارزش قائل باشد، نمی بیند.
پر امید و انرژی از تصوراتش از زندگی دو نفره با مرد حرف میزد مثل بچه ها خوشحالی میکرد و روی مبل ورجه وورجه میکرد و من هم تصویر قشنگش را تصور میکردم. دلم نمیخواهد فکر کنم که این هم مثل ده ها نفر قبلی اش میشود.دوست دارم دفعه ی دیگری که میبینمش، دلشکسته و توی ذوق خورده نباشد. آرزو دارم به رویایی که در سر دارد برسد و خوشبختی به زعم خودش را تجربه کند.
برای من، اما،این تعریف از خوشبختی خیلی وقت است که بی معناست.
امروز
دو سه روز همسایه ام را پیچاندم. میخواست درد و دل های تکراری و اعصاب خورد کن کند و من پر شده بودم و باید کمی از خودم مراقبت میکردم.
دیروز پیام زدم که امروز ببرمش دورهمی زن های مهاجر که خودم بعنوان داوطلب اداره برنامه شرکت میکنم، جواب نداد.
امروز صبح دیدم حالم دگرگونه و نگرانش شدم و زنگ زدم. باز جواب نداد. دو ساعت بعد زنگ زدم جواب داد که همین الان از جلسه ی روانشناس سوسیال بیرون آمده، حالش خیلی بد است و چند روز گذشته را همش گریه کرده. سوسیال منظور سیستم خدمات تامین اجتماعی شهرداری برای خانواده های کم درآمد.
گفت بچه هایم را جمع کردم گفتم من را ببخشید که نمیتوانم برای شما مادری کنم. نمیتوانم برایتان غذا بپزم .فکر میکنم بهتر است محافظت کودکان، شما را نگهداری کند. وضعیتش برایم بخوبی روشن بود و گفتمش برو بسمت درمانگاه تا برسم….
من بصورت ذاتی مددکارم، حتی قبل از اینکه این رشته را بخوانم. سرم درد میکند برای رفع و رجوع دراماها و کمک و پیدا کردن راه حل. اینقدر هم همدلی بالایی دارم که سه گروه را بخودم جذب میکنم مهاجرها، افرادی که دوران سختی را گذراندهاند و کسانی که نیاز به حمایت عاطفی دارند.
سالها پیش، وقتی تازه مادر شده بودم دوست بد دهنی داشتم که به اقتضای وضعیت مشابه، بچه به پستان بودن با هم زیاد وقت میگذراندیم. او چندین بار بمن گفت وقتی تو اطرافت را با ورشکسته ها پر میکنی، هیچوقت روی یک زندگی مرفه را نمیبینی. ببین مادر کیت میدلتون اینقدر دخترش را در مراسم و مهمانی های اشراف برد تا شد این که میبینی. برای اینکه پسرت در اینده با آدم های درست و حسابی رفت و آمد کند تو هم باید تلاش کنی.
با اینکه کل بحث، جمله جمله اش، هر صغری و هر کبرایش، از نظر من مردود بود ولی اینقدر گفته بود که اینه ی ذهنم شده بود و دنبال چاره میگشتم که فضای اطرافم را ارتقا بدهم. برای این کار لازم بود خودم را تغییر بدهم و اگر چنین چیزی هم ممکن بود، آن شخص دیگر نیلی نبود.
شش سال است که آن دوست را بخاطر حرفهای رکیکی که در مورد پدر بچه ام زد بلاک کرده ام و خلاص.
به خانم همسایه گفتم برو بسمت درمانگاه، و خون تازه در رگهایم دوید. از اینکه در این روز ظرفیتش را دارم و میخواهم کمک مهمی کنم، سرحال شدم .
بچه نیست و مثلا با پدرش رفته سفر. پدرش در کشور اول، او را گذاشته پیش خواهرم و با بقیه فامیلش رفته اند کشور دوم ! توفیق اجباری شد. تا بحال بچه تنهایی اینقدر طولانی با خاله اش نبوده.
دیتم راهم کنسل کرده ام .درک کردن یک ادیکت، حتی با هشت سال پاکی کار من نیست. اینقدر سر میخورد از یک سر اکستریم به سر دیگر و اینقدر مرتب مراقبت هم گروهی های انجمنش را لازم داشت. حالت پایداری نداشت و درگیر بود. من هم که باید از خودم مراقبت میکردم، زود خودم را عقب کشیدم.
قلبم بدرد آمد از اینکه چنین جوان قشنگی اینطور کابوس و تباهی را زندگی میکند.
نیم ساعت بعد درمانگاه بودیم و داشتم برای پرستار پذیرش توضیح میدادم که این زن چقدر حالش بد است ، چقدر شما در حقش کم کاری کرده اید، و مدت هاست رسیدگی نکرده اید، و از این قبیل.
بعد به قسمت سوال های حساس رسیدیم که من میدانستم چجوری باید جواب بدهد و خودم جواب را در دهانش میگذاشتم. سوال هایی که جوابش ممکن بود واقعا به گرفتن بچه هایش ازش ختم بشود.
بعد از بازجویی های متعدد، پرستار برای مشورت با همکارانش رفت و ما را تنها گذاشت. زن درمانده و افسرده بود. بعد از سه سال کلاس زبان فنلاندی رفتن، هنوز نمی توانست سوال های ساده را بفهمد و جواب بدهد.
من ایستاده بودم چون در اتاقک پذیرش فقط یک صندلی بود. از دور به پرستار سومالیایی تبار نگاه میکردم که داشت با همکاران فنلاندی اش مشورت میکرد …
من ایستاده بودم و حس میکردم زبان فنلاندی مزه ی فلز میدهد. مزه اش را حس میکردم. فضا اهنی بود و این زن در زنجیر بود. کلمات فنلاندی خشک و بی رحمند. مستقیم و بدون تعارفند. حرف زدنش مثل سنگ جویدن است. وقتی کسی فنلاندی حرف میزند، صورتش هیچ حسی را نشان نمیدهد. جملات یکنواخت هستند و آهنگ بالا و پایین ندارند. فرقی بین آهنگ جمله ی سوالی و خبری و تعجبی و عصبانی و خوشحال نیست. پر از حروف قوی ک، پ، ت، ل، و، س، و ر، هست که با شدت و غلظت تلفظ میشوند.
برعکس زبان های فارسی و فرانسوی که به شعر می مانند، فنلاندی دعوا و سرزنش و پرخاش است. جملات روزمره اش اینقدر ک.ی.ر و ک.س. و ک.ون دارد که گویی فارسی زبانی هنگام زایش این زبان، عمدا این کلمات را تا حد توان در محاورات روزمره فرو کرده است.
وقتی هم یک زبان را یاد میگیری کل سیستم و فرهنگ آن زبان هم با آن منتقل میشود. من هم خودم را تصور میکردم که داشتم بدون هیچ حسی، با جدیت، دهنم را کج و کوله میکردم و با کلمات تند و بدون تعارف، وضعیت زن را بدون هیچ حاشیه و کلمه ی اضاف ای شرح میدادم. البته که نرمی و قشنگی زبان فارسی ناخودآگاه به زبانهای دیگر سرایت میکند. فکر میکنم کلمات از دهان من آنقدر هم سربازهای زره پوشیده نبودند، بلکه شاید همگی سربازهای مادر ترزا بودند.
پ.ن. در مورد عنوان پست: بچه که بودم، عمویم کتاب کاریکاتوری داشت از جواد علیزاده. اینقدر دوستش داشتم و اینقدر نگاهش میکردم که حفظ شدم. یکی از کاریکاتورها، پیرزنی روستایی بود که با گیره ی کاغذ به در قدیمی اتچ شده بود و عنوانش بود : عجین با روستا
دمت گرم نیلی!
پاسخ دادنحذفنیلی من به عنوان دوست نادیدهی راه دورت بهت افتخار میکنم کلا زن
حذفو اینکه چهقدر نوشتههات رو دوست دارم :**
مرسی یوکوی قشنگم :* . دزیره تو هم خیلی محبت داری عزیزم. ندیده دوستتون دارم 3>
حذفدوست داشتم که روی جدیدی ازت دیدم.
پاسخ دادنحذفیه روز برات فنلاندی حرف میزنی؟
نارنجی من که حرف میزنم برات ولی فک نکنی دارم بهت فحش ناموسی میدم :)) زبون خیلی بی تربیتیه :))
حذفموقع خوندت همون طعم فلز رو تو دهنم حس کردم. چقدر قشنگ بردی مارو تو همون موقعیت :*
پاسخ دادنحذفبرگاندی جان نمیدونی که چه فلز تلخی هم هست. مهاجرها اینقدددر عذاب میکشن که نگو
حذفبه امید اون روز که تراشه ای بیاد که بذاریم تو مغزمون . همه زبونا یکی بشه. فکر نکنم دیگه هیچ مرزی بمونه. کاش زنده باشم و ببینم
حذفچه کمک خوبی کردی. آفرین نیلیجون
پاسخ دادنحذف