۱۸ تیر ۱۴۰۵

به دنبال هیجان/ روز سی و پنجم

  چون در ایران و خاورمیانه زندگی نمیکنیم و چون زندگیمون اصلن هیجان نداره و ایضن چون من فوبیای کوسه ندارم، نشستیم یه فیلم کوسه ای نگاه کردیم. یه هواپیما سقوط کرد وسط یه اقیانوس پر کوسه. هر دو دقیقه نیم متر میپریدم از جام چون مرض دارم و اعصابم خیلی آرومه. هواپیما که سقوط کرد به دختره گفتم خداروشکر فعلن نه هواپیما داریم نه شرایطشو که سفر بریم. نداشتن هم یه وقتایی شانسه خودش(اینو معمولن اون بدبختایی میگن که راه دیگه ای برای جلوگیری از سوزش ندارند البته🙈) 

فیلم‌که تموم شد این مرد گفت خبری چیزی نیومده و دختره گفت چرا داشتیم فیلم میدیدیم چندجا رو زدند و من از چیزی که خزیده تو زندگیمون و داریم باهاش زندگی میکنیم حالم بد شد.

نمیدونم‌این اسمش چیه ولی هرچی هست قطعن زندگی نیست.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر