میخواستم بیام از دوستم بنویسم که رفته تو غارش و من چقدر تمرین کردم که بیرون غار منتظر بمونم. حالا یک هفته ده روز گذشته و دلتنگی خودم زده بالا. نمیدونم بخاطر شروع دوباره جنگ شد یا پیاماس که انقدر به هم ریختم… عصر نوشته کتی و دزیره رو خوندم، از اولویت دادن به خواستههای خودت… بعد دلم خواست بزنم زیر گریه. چون یادم نمیاد آخرین باری که تصمیمی رو بدون فکر کردن به آدمهای اطرافم و هزار و یک شرایط اطراف گرفته باشم. میدونم بخاطر جنگه این حال مزخرف. برای اینکه فکر میکردم سپتامبر دیگه حتما میرم ایران. تولد بابا سپتامبره، فکر کرده بودم برای تولدش سوپرایز خوبی میشه… بله همه اینها بغض شد. شانس آوردم که عصر با همسایهها قرار شام و دورهمی تو کوچه داشتیم و قبل ازینکه این بغض بیاد بالا بساط رو آماده کردم زدیم به کوچه. حرفهای معمولی زدیم. که هر خانواده کی میرن تعطیلات. بچهها رو چه کلاسی میذاریم کنار مدرسه. که گربه فلانی گم شده… به ژرارد سعی کردیم غذای مقوی بدیم چون خیلی لاغر شده و اون اصرار داشت من حتما الکل پنجاه و پنج درصد امتحان کنم. فکر میکنم همین زندگی معمولی، همین حرفای معمولی حتی اگه گاهی به تنم زار میزنه و توش جا نمیشم، همینها نجاتم میدن….
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر