فیروز داره لبیروت میخونه. صدای فیشفیش آب استخر میاد و میوی گربه که منتظر کبابه.
گرمای ظهر تو وجودم مونده و دوش آب سرد و شربت آبلیمو و هندونه هم درستش نکرد. فردا گفتم باهاشون نمیرم و میمونم خونه که یه کمی بیشتر استراحت کنم و سرفرصت وسایلمو جمع کنم. ماشین هم که خراب شده و خر صاحبخونهایم و از اینجا یه سفر دیگه در راه داریم.
بلکه جوینت کمک کنه و بیشتر بتونم بخوابم امشب.
دلم تنگه. چطوری باید بگذره؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر