صبح با دوستم کار داشتم گفت لئو رو هم بیار گربه منو ببینه. بردمش.
من گربه اولی هستم. خودم که هیچ ، تو فامیل هم هیچ کس هیچ وقت پت نداشت. این بچه هم خیلی اتفاقی سر راه من قرار گرفت( همین الانش هم صاحبخونه بفهمه من گربه دارم تو خونه عذرمو خواسته.چرا؟ اخه نه اینکه مجانی نشستم برای همه کار هم اجازه لازمه) خلاصه که خیلی چیزها رو بلد نبودم و اروم اروم پرسیدم و خوندم و یاد گرفتم.
امروز از اون کارهای اشتباهم بود. بچه رو بردممهمونی( کار داشتم و در کل ده دقیقه اونجا بودم) اروم اروم اومد بیرون و قوز کرده و پف کرده رفت زیرکاناپه. گربه صاحبخونه که کلن رفت تو اتاق و بیرون نیومد. بعد وقتی خواستم بیام نمیتونستم از زیرکاناپه بیارمش بیرون. به هیچ صراطی مستقیم نبود.نه بستنی جواب داد نه موش اسباب بازی نه غذا. فقط هربار مرنو میکشید و صداهای عجیبی از خودش درمی آورد. توسل به زور هم جواب نداد و من تو میدون جنگ با فسقل بچه گربه لت و پار شدم. یه انگشتم که کلن به فاک رفته باقی دست و بالم هم جای سالم نمونده براش.
با لطایف الحیلی رفت توی کوله اش و موفق شدم ببندم در کوله رو.
تمام راه تا خونه مثل بید می لرزید و من ناسزایی نبود تو دلم به خودم نداده باشم. پروژه گرفتن ناخنهاشم کنسل کردم ترسیدم از ترس سکته کنه.
تمام روز هم تو خونه مظلوم رفته و اومده و نگاهم نکرده و هی آتیشم زده چشمهاش.
خلاصه درس سنگینی گرفتم که زن این گربه است، حالا مهمونی و همبازی نتراش براش. بذار یه بدبختی تو تنهاییش راحت باشه. خودت خوشت می اومد تو بچگی میکشیدنت اینور اونور خونه مردم.
گاهی بعضی درسها ولی دردناکند مثل درس امروز من و انگشتی که از سر تا تهش یه برش عمیق خورده و و درد میکنه؛ خیلی درد میکنه...
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
پاسخ دادنحذفامروز من از صبح به پرسه زدن توcatteryها گذشته و هنوز نمیدونم که ایا انتخاب درستیه؟ زمان درستیه؟ چطور این بچه راه خودشو پیدا کرد به خونه ی شما؟
پاسخ دادنحذفسلام. ببخشید دیر دیدمپیامتو. واقعن اتفاقی بود. خیلی وقت بود بهش فکر میکردیم ولی هممیترسیدیم هم صاحبخونه گفته بود اجازه اوردنش رو نداریم. شب حمله اول امریکا انگار یه چیزی بهمگفت شاید اگه به این بچه پناه بدم خودم هم پناه پیدا میکنم. دربه در بودیم و شد. تمامروزهای بد سال گذشته نبود برامون نمیگذشت زمان. ولی کلن معتقدم باید زمانش برسه تا بیاد تو زندگیمون
پاسخ دادنحذف