۲۰ تیر ۱۴۰۵

شش ماه شد

بعد از دنیا آمدن جگرگوشه مامان بابای من دوماه پیشمون بودن و کمک کردن و رفتن. بعدش مامان بابای پدربچه یک ماه پیشمون بودن و کمک کردن. برای باباش به تازگی تشخیص پارکینسون گذاشتن دکترها. ولی حال عمومیش خوب است. پدربزرگ مادر بزرگ ها از هر دو طرف از کمک کردن و دیدن نوه شون لذت بردن و ما هم از لذت بردن اونها و شناخت این حس جدید سرشار از افتخار و شادی بودیم. تا اینجای کار ژانویه تازه شروع شده بود. یادمه شبی که مامان بابای پدر بچه رفتن، تو رختخواب بودیم که گفت. کاش اوضاع تا یه مدت همینجوری آروم و قشنگ بمونه. میدونستم اشاره اش به بیماری باباش است و دوست داره که همین آرامش نیم بند فعلا باشه و یه کم طعمش را مزه کند. 

ولی از اون دی اوضاع یه جوری شد که هیچ چیز دیگه مثل قبل نیست. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر