۲۰ تیر ۱۴۰۵

اما و اگر

 خب بعد از اون شُک وارد شده ی دیشب دیگه نتونستم  بیام و چیزی بنویسم/. هنوز باورم نمیشه اون بندانگشتی چطور از نمای شیشه ای برج اومده بود بالا!!!
 بگذریم.اگر ترس و حال به هم زنیش رو بذاریم کنار؛ اتفاقا همین الان که بهش فکر میکنم دقیقا یه مثال خوب برای تیتر نوشته ی دیروزم شد. وقتی قائله خاتمه پیدا کرد؛ اما من هنوز نفسم جا نیومده بود. و داشتم تو دلم کلی خودمو سرزنش میکردم که زن گنده چرا انقد از یه جوونور ترسیدی؟ و دست و پاتو گم کردی! ح واردد اتاق شد و گفت"  تو زن خیلی شجاعی هستی؛ فهمیدم که حتی وقتی میترسی هم از خونه زندگیمون محافظت میکنی".   
اما من ترسیدم!!!  
دیروز که داشتم به سوالای ایمیل شماره صفر جواب میدادم. دیدم هی دارم بالا پایین میکنم. یه سوال از آخر جواب میدم. یه سوال از اول. بعد وسط بعد پایین بعد یالا. و هرجور شده بود میخواستم از سوال شماره ۷ فرار کنم.

هر چیزی که میومدم بنویسم به ثانیه ای قاضی درونم یه مثال نقضی ازش میاورد و میگفت تو داری اینو میگی اما خب آخه اینجوریم نیست که فلان باشی و فلان باشی. همیشه همین بوده و من هیچوقت نتونستم کامپلیمانتی  به خودم بدم یا حتی از دیگران بگیرم. قبلا نوشته بودم عکس العملم در مواجه با کامپلیمنتی که دیگران بهم میدن چیه؛ سریع  به شدید ترین شکل ممکن اون خصیه رو میکوبم زمین یا خودم و میزنم به اون راه که اصلا اینچیزی که میگین من نیستم.

 خلاصه شاید با همین نوشتن و تمرین اینکه برنگردم نوشته هامو بخونم که برم تو قضاوت؛ شاید نهایتا واسه این دستاورد استمرار یه کامپلیمنتی به خودم دادم.  فقط لطفا شما بهم اجازه ندین که دیگه اما و اگر بیارم.. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر