۲۰ تیر ۱۴۰۵

نجات و توت

 امروز سمینار دپارتمان تمام شد و باتری اجتماعیم هم به همراهش ته کشید. 

تا هفت شب سر کار ماندم بین شام-سینما تنهایی یا شام از بیرون-فیلم در خانه، دومی را انتخاب کردم. قصدم هم بیشتر  روشن کردن ماشین لباس‌شویی بود که لباس‌ها قبل از آمدن فردا شب [جِی] خشک شده باشند. 

بعد از شام به سطل بستنی حمله‌ور شدم. بستنی زیاد با بینج‌واچینگ زیادتر. چشم‌هام طرفهای ده شب نمی‌کشید و دلم می‌خواست بدون مسواک، بدون صورت شستن، بدون وبلاگ بخوابم. فیلم هم که با سریال معمولی و دم دستی جا عوض کرد. شدید هم در همان خواب‌آلودگی مشغول سزرنش خودم بودم که چقدر وقت طلف کردم و هیچ کاری نکردم و حالا هم که خسته‌ام و اصلا من با این بطالت مشغول برباد دادن زندگیم هستم و خاک بر سر بی‌لیافت و تنبل و تن‌پرور و پروکرستینیتر من. با همین سرعت هم سرازیر شدم به سمت شارژ خالی کردن و غمگین شدن و باز هم سرزنش بیشتر خودم. 

به خودم گفتم زن!‌پاشو! پاشو دو خط بنویس قبل از خواب. حالا هرچی دم دستت بود. پاشو! بعد دیدم که عه بی مسواک و بی صورت شستن و بی دمنوش دم دست گذاشتن که اینجا نباید نوشت. بعد اینکه با این میز شام جمع نشده و آشپزخانه شلخته که وبلاگ نوشتن، نوشتن نیست. 

به همین ترتیب مسواک کرده، صورت شسته، بابونه دم شده با دو تا یخ و میز مرتب شده و ظرفها جمع شده نشستم به اینجا نوشتن. 

شوخی شوخی اینجا شد همان توت که من را از خودسرزنشی و وادادن به باتری خالی نجات داد. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر