۲۳ تیر ۱۴۰۵

نور

 از ایران که دور میشم اینجوری میفهمم دلم داره تنگ میشه که مثلا دارم پیاده روی میکنم یا خرید یا هرکاری ، یهو انگار یه فلش تو مغزم میزنن نور افتاب ساعت سه تا چهار اشپزخونه رامسر میاد جلوی چشمم دقیقا با همون دیتیلای سایه های کج نردهاش ٫ در اینجور مواقع بعد از گذشتن یه مدت دیگه که از ایران دور موندم به این لیست نورها اضافه میشه و حاضرم هرچی دارم بدم ولی در کسری از ثانیه تو اون محلی باشم که تو مغزم فلش خورده.

لیستم به ترتیب یاداوری مغز معمولا ایناس:

نور ساعت سه تا چهار فصل تابستون اشپزخونه رامسر

نور ساعت دو اشپزخونه خونه تهران پاییز

نورساعت یازده صبح اتاقم خونه مامان اینا تمام فصول

نور ساعت شیش هفت تا انتهای غروب حیاط خونه مامانی تابستون

۲ نظر:

  1. به به . منم عاشق بازی نور و سایه تو فصل‌ها و ساعت‌ها و جاهای مختلفم

    پاسخ دادنحذف
  2. می‌بینم که دقت به نور از صفات بارز ماست ⁦:⁠-⁠D⁩

    پاسخ دادنحذف