بارداره و از یک شهر دیگه اومدن تا وسایل نوزاد رو که براش کنار گذاشتیم ببرن با خودشون. عصر میخواست بره دوستش رو ببینه، گفتم تو این گرما زن حامله اذیت میشی بگو دوستت هم شام بیاد. خلاصه الکی الکی اینطوری شد که دیشب مهمون داشتم و همه روز برای اینکه به جنگ و به چند تا موضوع دیگه فکر نکنم، تو آشپزخونه سنگ تموم گذاشتم. بورانی بادمجون و تبوله برای پیش غذا. جوجه و سالاد برای شام. و برای دسر هم چون از گرما هلاک بودم و لباس هم مجبور بودم بپوشم تو خونه، نمیخواستم فر روشن کنم، یاد این افتادم که توی اینستاگرام یکبار دسر یزدی دیده بودم به اسم ماقوت. رفتم سراغش و خیلی راحت درست شد. مرد باز کمرش گرفته و نهایتا جوجه ها رو هم باز خودم سیخ زدم… اما مهمونا که اومدن دیگه دو تا گیلاس سانگریا رفتم بالا و با شراب تا آخر شب سرم گرم بود. دیگه از جام بلند هم نشدم و به مهمونا آدرس میدادم هر چی میخوان برن خودشون بیارن. هوا که کم کم خنک شد ننو رو هم بردم حیاط کنار میز غذاخوری ولو شدم توش به تماشای ستارهها. چند تا از پستهای وبلاگ رو خوندم اما سرم گرمتر از چیزی بود که خودم هم بنویسم.
امروز تمام مدتی که تو استخر زیر آفتاب بودم داشتم به ماقوت فکر میکردم که اومدم خونه درستش کنم. بانمک بود دیدم شما هم درست کردید و خوشحال شدم که نوشتید راحت بود
پاسخ دادنحذفچه جالب :) درست کردی؟
پاسخ دادنحذف