این روزها خیلی دوست داشتم حداقل چهل سال پیش زندگی میکردم. زمانی که خبری از هوش مصنوعی و شبکههای اجتماعی نبود. وقتی که آدمها هنوز برای هم نامه مینوشتن و بلد بودن با جزئیات بنویسن، حوصله داشتن متنهای بلند رو بخونن. آلبوم هنرمند مورد علاقشون رو حفظ بودن و موزیکهای مورد علاقشون رو بارها گوش داده بودن. لحظات رو با دقت با دوربینشون ثبت میکردن و بهترین عکسهاشون رو آلبوم میکردن. سینما میرفتن و ارزش چیزی که میدیدن رو میدونستن.
بله خیلی باحاله وقتی یه موزیک باحال میشنوی، میتونی سریع سرچ کنی ببینی کیه. هر سوالی در کسری از ثانیه جواب داده میشه. دسترسی به هر اطلاعاتی آسونه. در کل زندگی الان خیلی راحتتره از هر نظر، ولی من از زیادی بودن و در دسترس بودن همه چیز استرس میگیرم. وقتی بتونم از میون دو تا چیز یکی رو انتخاب کنم حال بهتری دارم تا از میون صد تا چیز. شاید چهل سال پیش آدم خیلی دهنش سرویس میشد تا یه اطلاعاتی رو بدست بیاره یا اصلا نمیتونست اون چیزی که میخواد گیر بیاره ولی حداقل مثل الان بین هزار تا چیز گهگیجه نمیگرفت. مدام خودش رو با ایکس و ایگرگ مقایسه نمیکرد و مدام انتخاباش رو زیر سوال نمیبرد.
الان کلی فیلم میبینم ولی واقعا بیشتریاش رو فراموش میکنم. وقتی نوشتهها کمی طولانی میشه سیو میکنم یا اسکرین میگیرم که بعدا بخونم، ولی هیچ وقت سراغشون نمیرم. حوصله دیدن ویدیوهای طولانی رو ندارم. انقدر موزیکهای خوب زیادن که حس میکنم برای گوش دادن به اون بهترینها دیگه وقت کافی ندارم. از یه سوژه شاید سیصد تا عکس بگیرم که از بینشون یکی رو انتخاب کنم. همیشه یه انتخابی هست که من نکردم و من حس میکنم شاید گزینه بهتری بوده.
فکر میکنم بعضی وقتها وقتی از یه چیزی خوشم میاد تحت تاثیر چیزهایی که زیادی دیدم. یه دوستی داشتم که اعتقاد داشت همه سلیقههامون یارو شده. همه تحت تاثیریم بدون اینکه خیلی متوجهش باشیم. دلم یه لذت موندگار خالص میخواد، بدون اینکه فکر کنم میتونستم چیزی بهتر داشته باشم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر