به دوستهای دیده و ندیدهی مجازیم عادت کردم. صبح به صبح که گوشی رو باز میکنم دنبال استوری و پست خیلیهاشون میگردم. تو جنگ هم خیلی سختم بود که نمیدونستم بعضیهاشون در چه حالی و کجا هستند. اسم شهرهای مختلف رو که میشنیدم یادشون میافتادم دوباره و دلم شور میزد براشون. این آدمها بعضیهاشون از دوستهای حقیقی و حتی خانوادهی من، بیشتر میشناسنم. به بعضیهاشون اجازه دادم روحم رو ببینند . براشون درد دل کردم. به مشکلاتشون گوش دادم و باهاشون غصه خوردم. همچینم برای من مجازی نیستند. این آدمها غریبههای آشنای من هستند. اینطوریم که دوستشون دارم و دلتنگشون میشم.
دیشب وقتی خسته رسیدم خونه، دخترک اخبار جنگ رو با هیجان اعلام کرد. باباش هم گفت پاشو وسایل رو جمع کن دوباره باید بریم. من اما اینطوری بودم که واسه چی؟ چرا مثل بقیه نمیمونیم خونهی خودمون؟ حالا درسته منطقهی پر ریسکه اما شایدم نزد!
تو جنگ چهل روزه هم از پسشون بر نیومدم. مجبور شدیم عین چهل روز رو آواره شیم تو خود تهران. خیلی حس بدی بود. تا مدتها بعد از آتش بس نمیخواستم پام رو از خونم بذارم بیرون . دیشب هم خیلی غمگین شدم . ساک و چمدون همه رو آماده کردم و همه چیز رو برداشتم.
امروز اما حالم عوض شد. از صبح که بیدار شدم آروم بودم. با غریب آشناهایی حرف زدم که حالم رو خوب کردن. بعدشم رفتم آرایشگاه ناخن خودم و دخترک رو مرتب کردم. الانم خوشحالم که چاییم رو ریختم و رو مبل نشستم و واستون مینویسم. خوشحالم که از دوستهای دور و نادیدهی مجازیِ حقیقیم جدا نشدم . همین.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر