۱۸ خرداد ۱۴۰۵

بقا

 دیشب تا صبح شاید بیشتر از ۱۰ بار بیدار شد و گوشی اش رو چک کرد .اخبار رو می خوند .

صبح زودتر بیدار شد ولی توان نداشت ، اخبار نشان از امنیت و آرامش درش نبود.
مثل هر روز آماده شد ، حوصله آرایش کردن نداشت .به زور خط چشمی کشید و ریمل زد .پسرش را صدا کرد و با هم رفتند .
به شرکت که رسید صورتش از بی خوابی پف زیادی داشت اصلا توان کار کردن نداشت. چند تا از همکارانش ایستاده و بلند بلند اخبار را می خوندند .
ساعت حدود ۱۱ بود بعد از اینکه قهوه اش را خورده بود و انتظار داشت کمی انرژی اش بیاد بالا ، صدا پدافند شروع شد و چند انفجار به دنبال اون .
همه به هم نگاه کردند .بعد از چند دقیقه صدایی نیومد .همه رفتند سمت تلفن هاشون و با نزدیک ترین آدم شون تماس گرفتند .
رها با همسرش صحبت کرد اونها هم با اینکه در جای دیگری از تهران وسیع بودند صدا شنیده بودند.
هر دو با هم گفتند خداروشکر سپهر پیش مامانه .
رها نگاهی به اطراف انداخت .هیچی شبیه ۶۰ روز پیش که جنگ شروع شده بود دیگه نبود.
انگار آدمهاببشتر از اون خسته بودند که برای بقا بجنگند .یکی چایی می ریخت یکی با اوضاع شوخی می‌کرد .
یکی فقط حرف می زد که ذهنش خالی بشه .
اما هیچ کس مثل اون روز هیجانی فرار نکرد .نرفت و شاید نترسید یا توان ترسیدن نداشت دیگه.
رها همون موقع calendar  اش صدا کرد و دید جلسه باید بره !!
توی ثانیه های پر از التهاب که نمی دونی آیا این شروع یک دوره سخت و طاقت فرسای دیگه است یا یک نمایش قدرت باید ذهنش رو جمع می کرد .جلسه ای با مدیران ارشد و مهم .
لب تاپ را برداشت و گفت من ایندفعه هرچی بشه فعلا می‌مونم تا چند ساعت که خیابونها اروم بگیره اخه اوندفعه ۳ ساعت از شرکت تا خونه زیر بمب پیاده روی کرده بود .
پس رفت جلسه .
جلسه خیلی خوبی بود همه بی اعتنا انگار آینده درازی را برای کار متصورند حرف می زدند و برنامه می ریختند
رها با خودش جمله ای که خونده بود رو زمزمه کرد : ما سرزمینی هستیم ، سرزمین صلح های کوتاه بین جنگ های پیاپی....

هیچ نظری موجود نیست: