۱۸ خرداد ۱۴۰۵

روز پنجم

ال پرسید راستی چی شد که ما تصمیم گرفتیم روزی ده هزار قدم راه بریم؟ ایده ش با کی بود؟ من یا تو؟ 

یادم افتاد بدون ایده و قرار یه روز حالم بد بود و درومدیم بیرون به راه رفتن و گپ زدن ، درختا شکوفه داده بودن، زمین بارون خورده بود و بالاسرمون صدای رد شدن جنگنده‌ها می اومد و زمین ‌های اطرف پر از  گل و گیاه ، زندگی جریان داشت به رغم همه چیز و بعدش حس کردم سبک ترم و جریان زندگی رو بعد از چند ماه رکود حس کردم. به خودم اومدم و دیدم از فروردین با ال چند روز در هفته روزانه ده هزار قدم راه می‌ریم و داره سه ماه میشه و کم کم انگار شد اداب روزانه و فرم پیدا کرد و «از هر تایم وقت داشتی و حالش رو بریم قدم بزنیم» شد روز و ساعت مشخص، ال هم یه بار گفت برای من این که یکی منتطرمه انگیزه بخشه، این که ۸ صبح یه نفر اماده ست و میتونم باهاش هم قدم شم غم هامو کم می کنه و امیدوارترم می کنه به زندگی ، ادمیزاد یکی رو داشته باشه که بدونه انتظار میکشه براش و ۸ صبح بیرون وایستاده ارزش داره از تخت گرم و رخوت بزنه بیرون .

یه جورایی هر کدوم فلسفه شخصی برای ده هزار قدم پیدا کردیم، روزی ده هزار قدم شده مبارزه روزمره برای نگه داشتن امید و علیه رکود .

هیچ نظری موجود نیست: