۰۱ تیر ۱۴۰۵

Madame BoDary

 بعضی روزها هم هستند مثل امروز. نه خیلی روزهام هستند مثل امروز. روزهای کارمندی. زندگی فانکشنال. صبح بیدار شو، کمی خمیازه‌کشان و قوس و کش کنان در پیژامه با یک لیوان آب جلوی پنجره و سپس قهوه که تا انجام کارهای سر صبح سرد شود و از دهان‌سوزی بیافتد. سپس فلان و بعدش بیسار وبعدش جمع و جور و بعدش اتو و بعدش اینها. 

کفش به پا، نگاهی به وضع مترو انداختن، سپس قبل از قفل کردن در دوباره برگشتن به داخل برای مطمئن شدن از اینکه اتو به برق نمانده باشد. 

بعد هم که در مترو چک کردن و جواب دادن ایمیل و برنامه کاری یا اگر خوش‌شانس باشم و روز آرامی در پیش، کتاب خواندن در مترو.  

بعد زندگی کارمندی تا شب. 

مومنت آقا! مومنت!*

فکر کنم دقیقا برای کنار کشیدن از این زندگی فانکشنال- به اندازه بزاعت فعلی‌ام- مشتاق شدم اینجا بنویسم. کنار کشیدن نه برای کن فیکون کردن زندگی‌ام. برای مجبور کردن خودم به دقت کردن، برای هل دادن خودم به سمت درِ خروجیِ زندگیِ اتوماتیک. نه برای ترک روتین که اتفاقا من اهل روتین هستم و زیبایی روتین! فکر کنم برای خاموش کردن اتوپایلوت، قولِ اینجا نوشتن را به خودم دادم. همان زندگی اتوپایلپت‌ای که باعث و بانی سُرخوردن زمین و زمان و مکان از دستان‌ام است.   


* چه کسی از دایی‌جان ناپلئون می‌ترسد؟!

۱ نظر:

H. گفت...

ف*****ک! با یک دقیقه اختلاف نوشته به حساب دوم تیر ثبت شد!!!