روز نوزدهم از چالش نوشتن:
بعد از هر خوشحالیِ کوچک،
از خودش میپرسید:
«آیا این خوشحالیِ کوچک در این روزها،
خیانت به آنچه رخ داده نیست؟» و سپس میگریست.
_کیمیا رجبی
دیشب سین عزیزم از اون سر دنیا زنگ زد، مثل همیشه کم اما باکیفیت گپ زدیم و وسط گپ پرسید خب حالا تو بگو از خودت چکار میکنی؟ از روزهات بگو ، گفتم جدیدا بیشتر تنهایی میرم کافه مینویسم و می خونم، پیاده روی میرم، دوستامو می بینم، ماساژ میگیرم، لاک قرمز میزنم، پلن های جدید میذارم و به آینده فکر می کنم و همزمان وسط همین خوشیها بغض میکنم و یهو میزنم زیر گریه…
اولین روز تابستون به خودم خوشحالی کوچک دادم، بساطم رو جمع کردم تنهایی رفتم کافه به نوشتن، قبلش هم این عکس رو گرفتم جلو آینه کافه که بفرستم برای سین و بنویسم چه دلم کافه با تو میخواد و در دنیای موازی روبروم نشستی و دارم باهات قهوه میخورم! نیم ساعت نگذشته اشکام سرازیر شد. یهو از این که خوشحالم خجالت کشیدم …
بساط نوشتنم رو جمع کردم برگشتم.
یه پارتی ازم در عین سوگواری ، دنبال فراموشی هست و وصل شدن به زندگی، از سوگوار نبودن و فراموشی میترسم! می فهمم که ناخوداگاه مکانیسمهای دفاعیم چه فعال شده ، جدیدا خیلی چیزها رو فراموش می کنم، حتی چیزهای کوچک و روزمره …
روانم همزمان داره سوگواری می کنه و تلاش برای بقا…
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر