۰۱ تیر ۱۴۰۵

بریم سفر/ روز نوزدهم

 نمیدونم این چه مرضیه که وقتی میخوام برم سفر باید همه چی رو مرتب کنم، جا به جا کنم، بخرم، بشورم و شب سفر له و لورده به حال مرگ بیفتم. حالا اینکه از صبح سر درد داشتم و همین نیم ساعت پیش قرص سوم روهم خوردم و انگار نه انگار بماند. از بعد کلاس صبح رفتم خرید ، اومدم جا به جا کردم، شستم، یخچال و فریزر رو مرتب کردم، ملافه ها رو عوض کردم ، شستم. این وسط شام و نهار هم بوده. یاد حوری بخیر هربار میخواست بره عمل خونه تکونی میکرد عین خونه تکونی شب عید. میگفت میخوام وقتی برگشتم خونه تمیز باشه. بار اخر دوهفته به عید بود رفت و برنگشت. من همیشه فکر میکردم من بمیرم مردم بیان خونه ام چی درباره ام میگن. بعد به این نتیجه رسیدم که گور باباشون. حالا هم این بشور و بساب برای اینه که مامان داره میاد پیش دختره بمونه و نمیخوام فکر کنه آخرشم این دختره درست نشد. این مامانه نمیشه مثل باقی مردم باهاش برخورد کرد.

هیچ نظری موجود نیست: