۰۱ تیر ۱۴۰۵

بیست و دوم ژوئن

 صبح تا ظهر بتونه‌کاری کردم گوشه و کنار اتاق رو. ظهر بچه‌ها رو گرفتیم از مدرسه و بهشون گفتم ماموریتشون اینه که خودشون رو سرگرم بکنند و بعدترش با خودم گفتم حالا یک ساعت کارتون تماشا کنند هم، به جایی بر نمی‌خوره. اینطوری شد که  ظهر تا عصر هم موکت اتاق کندم و جمع کردم و زیرش رو تمیز کردم… یکی دو دست بتونه - سمباده لازم داره و بعد دیگه می‌شه رفت مرحله رنگ زدن. 

از خستگی لهم. دخترها رو که گذاشتم برای خواب، خودم هم دراز شدم روی تخت. چشمام داشت گرم می‌شد که یاد این چالش افتادم. مثل فنر پریدم. مرد گفت چی‌شد؟ گفتم یک کاری یادم رفته انجام بدم…


هیچ نظری موجود نیست: