صفر- تابستان ۲۰۲۳ [کِی] هنوز مجرد و بیبچه بود و وقت برای تخته بازی کردن های عصرگاهی داشت. داستان «قابلمه کوچک آناتول» را وسط یکی از همان گپ و بازیهای عصر تابستان تعریف کرد. آناتول بچه حساس و قشنگ و هنرمندی بود ولی یک قابلمه کوچک و دست و پاگیر با نخ بهش وصل بود. دو برابر بقیه برای هرکاری انرژی مصرف میکرد و گاهی خسته و عصبانی میشد و دلش توجه و محبت میخواست. بالاخره یک روز با کمک یک نفر یاد گرفت چطور با این قابلمه کوچک زندگی کند: یک کیف دوخت و قابلمه را در آن گداشت و زندگیاش بهتر شد. [کِی] میگفت سالهای روانکاوی برایش مثل یاد گرفتن دوختن کیف بود و یاد گرفتن جمع کردن قابلمههاش و ادامه بهتر و سبکتر.
یک- به [اس آر]، دراز به دراز روی همان کاناپه کذایی روانکاوی از قابلمههام میگفتم. از گریههای نکرده، از راههای نرفته، از خشمهایی که قورت دادم، از آبهایی که در آنها نپریدم، از مِتُد همیشگیام -گذاشتن و رفتن. میگفتم که مشغول حمل گذشته به حالام هستم. گذشته مثل قابلمه آناتول هنوز با نخ به من وصل هست. هر روز به محض باز کردن چشم و پیاده شدن از تخت، برای هر قدم باید قابلمههام رو هم جمع و جور کنم و خب روز به ظهر نرسیده آلردی خستهام! خیلی خسته! من بلدم، یعنی بلد شدم هر قابلمه را کجا جابدم و چطور صبحام را شب کنم! الان در آستانه چهل و خردهای سالگی مساله این نیست. الان دلم میخواد کاری با این قابلمهها بکنم. یا راهی برای پاره کردن نخ یا طور دیگری زندگی کردن.
پینوشت-شخصی: به علت چلنج وبلاگی دیر به قرارم میرسم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر