انگشتم بهتر شده و خشک شده ولی هنوز خوب خوب نشستمش و هنوز یه دستی تایپ میکنم. مامانم اصرار میکنه برو تست بده. یکم دلم میسوزه ولی اینطوری بهتره. نباید فعلا بگم وگرنه هرروز نگران میشه، مثل دفعه قبل. دیشب مهمون دعوت کردیم، همسایه جدید در بغلی. از یکی از شهرای جنوبی میان، ازینا که با زندگی کردن اونجا هیچ نیازی به سفر یا دانشگاه یا کار پیدا نمیکنی. از بدو تولد عمو و عمهات سبزیجات خانوادتونو تامین میکنن، بابای شما یه کافه داره و همه فامیل صبونه اونجا همو میبینن. داییها قصابن و گوشت و مرغ کل قبیله رو تقبل میکنن. خلاصه همه باهم بخشی از یه سیستم مستقل از باقی کشورن. پاراسایت واقعی. جوری که ادامه میدن، بخش بهداشت و درمان و آموزش و کلی چیزای دیگه کلا رو هواست. هدفشون از زندگی پاستا در کنار دریاست. همسایهی ما میگه: "وقتی اومدم این شهر عاشقش شدم، گفتم این شهر منه، الان دیگه نمیتونم جایی که ازش اومدمو قبول کنم."
من هیچوقت عاشق این شهر نشدم واقعا، خیلی شانسی اومدم. فکر کنم کلا ایرانیا عاشق اینجا نمیشن، اونقد خاکش بگیر نیست واسه ما. کجا هست؟ امروز ولی فهمیدم شهر همسایمون در حقیقت مقر یکی از گروههای مافیایی کله گنده و مهم اینجاست.
یه موضوع دیگه هم که هر چند وقت یبار بهش فکر میکنم اینکه تا قبل کووید، ایتالیا واقعا به چیزی جز مافیا وشرایط اقتصادی بد شناخته نشده بود. یکمم سینما پارادیزو بود و برج پیزا. از بعد کووید مارکتینگشون حسابی رفت رو توریسم و دست زدن تو بالکن و دولچه ویتا در سواحل آمالفی و پورتوفینو.
به یه چیز دیگه هم امروز فکر کردم؛ فرق پارمیجانو و پارمیجانا، که یکیشون مذکره شده مصطلح پنیر از شهر پارما یکیش مونثه یه غذای بادمجونی و گوجهای و پنیریه که میتونه حتی پارمزان نداشته باشه.
کل روزم سردرد داشتم و هنوز دارم، شاید باید دوش طولانی بگیرم خوب شم. ولی اصلا حوصلهی آب ندارم.
نیم کیلو هم آلبالو با گلپرنمک خوردم، بچه بودم پدربزرگم بهم میگفت قاتل گیلانار. و همیشه نصف فریزرشون پر آلبالو بود برای من. من اون همه آلبالو رو گذاشتم موند، اومدم اینجا که هر چهارسال یبار آلبالو پیدا میشه، اونم نه به ترشی اونی که پدربزرگم میاورد. پدربزرگمم رفت. نمیدونم تا چند وقت آلبالو خرید. یبار مامان بزرگم بهش گفته بود دیگه معلوم نیست نوه(من) کی بیاد که بهش آلبالو بدیم، دیگه نخر. پدربزرگم دیگه نخرید. امسال رفت. حتی براش عزاداریم نکردم. قبل مهاجرتم هیچ غمی ندیده بودم. انگار بعد مهاجرتم ندیدم. همش فکر میکنم وقتی برگردم اونا هستن، هنوز آلبالو هست تو فریزر. نمیدونم چه خط فکری منو برمیگردونه به اینکه نه دیگه نیستن.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر