از چهار صبح دیگه خوابم نبرد. هوا تقریبا روشن بود ، آسمون صاف ، صدای جذاب پرنده ها از دوردست و نسیمی که به آهستگی پرده را نوازش میکرد، میتوانست نوید دهنده یک روزدلپذیر و شروعی زیبا برای هفته جدید باشد . البته نه برای کسی که از شروع دوباره جنگ می ترسد ، دلش برای پدر و مادر مسن اش که تنها مانده اند و این روزها بیش ازهمیشه دلتنگی می کنند شور میزند ، و نگران صمیمی ترین دوستش هست که در میانه آشوب و بلاتکلیفی با بیماری خود ایمنی پیش رفته در به در دنبال داروهایش میگردد که ورای قیمت هفت برابر شده ، نایاب هم شده اند . نتیجه میتواند این باشد که حتا اگر درمحیطی جذاب هم قرار گرفته باشی وقتی در سرت بازار مسگرهاست نمیتوانی به آرامی بخوابی و با حال خوش و بدن و ذهنی سرحال از رختخواب بیرون بیایی . در ماه های گذشته اما به خودم یاد داده ام علیرغم شروع های سخت و سنگین به آرامی و با کارهای کوچک روز ام را تا حد ممکن قابل تحمل کنم . در طول روز چند بار با افت انرژی و انگیزه مبارزه کردم پشت میز اداره در جواب همکارم که از خانواده ام در ایران میپرسید لبخندی زدم که همه خوبند جای نگرانی نیست و تا بعر از ظهر ادامه دادم ازمحل کار تا خانه پیاده برگشتم . کدو ها ، قارچ ها و تره فرنگی های قشنگ را در بشقابم به دقت چیدم و با موسیقی سینا بطحایی شام خوردم . دیرتر بی آنکه چراغی روشن کنم پنجره را باز میکنم وبه صدای باد لابلای برگ ها که همیشه آرامم میکند گوش میدهم ... چند موضوع جذاب در سر داشتم و میخواستم درباره شون بنویسم ولی مطمئنم با خستگی فکری که دارم نمیتوانم آنطور که دوست دارم جمعشان کنم . منصرف می شوم فردا روز دیگری ست . به نوشیدن یک فنجان دمنوش بابونه و نعنا بسنده می کنم و تمام.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر