۱۸ خرداد ۱۴۰۵

از چهار صبح دیگه خوابم نبرد. هوا تقریبا روشن بود ، آسمون صاف ، صدای جذاب پرنده ها از دوردست  و نسیمی که به آهستگی پرده را نوازش میکرد،  میتوانست نوید دهنده یک روزدلپذیر  و شروعی زیبا برای هفته جدید باشد . البته  نه برای کسی که از شروع دوباره جنگ می ترسد ،  دلش برای پدر و مادر مسن اش که تنها مانده اند و این روزها بیش ازهمیشه دلتنگی می کنند  شور میزند ، و نگران صمیمی ترین دوستش هست که در میانه آشوب و بلاتکلیفی با بیماری خود ایمنی پیش رفته  در به در دنبال داروهایش میگردد که ورای قیمت هفت برابر شده ،  نایاب هم شده اند . نتیجه میتواند این باشد که حتا اگر درمحیطی جذاب هم قرار گرفته باشی وقتی در سرت بازار مسگرهاست نمیتوانی به آرامی بخوابی و با حال خوش و بدن و ذهنی سرحال از رختخواب بیرون بیایی . در ماه های گذشته اما به خودم یاد داده ام علیرغم شروع های سخت و سنگین به آرامی و با کارهای کوچک روز ام را تا حد ممکن قابل تحمل کنم . در طول روز چند بار با افت انرژی و انگیزه مبارزه کردم  پشت میز اداره در جواب همکارم که از خانواده ام در ایران میپرسید لبخندی زدم که همه خوبند جای نگرانی نیست و تا بعر از ظهر ادامه دادم ازمحل کار تا خانه پیاده برگشتم . کدو ها ، قارچ ها و تره فرنگی های قشنگ را در بشقابم به دقت چیدم و با موسیقی سینا بطحایی شام خوردم . دیرتر بی آنکه چراغی روشن کنم  پنجره را باز میکنم  وبه صدای باد لابلای برگ ها که همیشه آرامم میکند گوش میدهم ... چند موضوع جذاب در سر داشتم و میخواستم درباره شون بنویسم  ولی مطمئنم با خستگی فکری که دارم نمیتوانم آنطور که دوست دارم جمعشان کنم . منصرف می شوم فردا روز دیگری ست .  به نوشیدن یک فنجان دمنوش بابونه و نعنا بسنده می کنم و تمام.

هیچ نظری موجود نیست: