۱۸ خرداد ۱۴۰۵

این سردرد لعنتی/روز پنجم

 از ساعت دو کم کم شروع شد. درد آروم خزید توی سرم و رفت نشست یه جایی پشت چشم راستم. قبلش یه روز معمولی بود.  اگه به خبرها و صدای انفجاری که وسط کلاس اومد فکر نمیکردی حتا میتونست روز خوبی باشه. بعد پنج شش ماه تونسته بودم چند خط بنویسم و حالم از دیدن بچه ها و گوش دادن بهشون خوب بود. بعد ولی نفهمیدم چطور شد که سردرد اومد. قرص هم خوردم گرچه میدونستم بی فایده است و درد هی بیشتر شد. وقتی شروع کردم بی هوا به سابیدن گاز و کتری و هرچی جلوی دستم بود، فهمیدم سردرد از کجا اومده. زنگ زدم الی که شماها دارید پریود میشید؟ و جوابش رو از قبل میدونستم. اون سردرد و افسردگی و تمیزکاری بعدش عوارض پریودیه که چندساله خودش نیست ولی حاشیه هاش در بدنم باقی مونده. این دیگه خیلی زور داره که یائسه شده باشی ولی همه عوارض و مصیبت های پریود تا اخر عمر باهات باقی بمونند و فقط نوار خریدن از زندگیت حذف بشه.

روز داره تموم میشه و نه فقط سردرد نابود کرده منو، که اگه از شب بیرون رفتن این روزها بیزار نبودم همین الان میرفتم بیرون و یه بستنی و یه بسته شکلات خودمو مهمون میکردم. فقط کاش تا فردا این هورمونها آروم بگیرند.


  

هیچ نظری موجود نیست: