۱۸ خرداد ۱۴۰۵
هشتم ژوئن
صبح که بیدار شدم دوباره پشتم گرفته بود. دیگه تعجب هم نکردم طبیعتا. دلم نمیخواست موبایلم رو بردارم خبر بخونم. دلم میخواست یک صبح دوشنبه معمولی باشه که تنها دغدغهم صبحانه خوردن دخترها،آماده کردنشون و رسوندنشون به اتوبوس مدرسه باشه . از در که رفتن بیرون، رفتم سراغ خبرها. سین که نوشته بود اگه شنیدی چیزی، اینجا فعلا آرومه نگران نشو. اما چه آرومی؟ جنگه دیگه… جنگ شاخ و دم داره؟ نشستم به آدمهای عزیزم پیام دادم و اشک ریختم که چرا اصلا به ایران رفتن امید بسته بودم… قرار بود برم گچ و بتونه بخرم. گفته بودم بقیهش رو خودم انجام میدم ناسلامتی آفیس خودمه که دارم آمادهش میکنم. اما جونش رو نداشتم. کتابم رو برداشتم رفتم تو کنجم، محض احتیاط روزها در راه مسکوب رو هم برداشتم که تمام روزهای جنگ کتاب کنار تختم بود و آروم آروم میخوندم که تموم نشه… اما آدمهای عزیزم آنلاین بودن اینبار. تونستم حالشون رو بپرسم و دلم آروم شد… حریم حوایی ایران بسته شد و چند ساعت بعدش هم اعلام کردن فعلا حملاتمون متوقف شد. ای ایرانی بیچاره… هر جای دنیا که باشی، طفلکی هستی…
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر