۱۸ خرداد ۱۴۰۵

عشق، رویِ زمین، بخشی از خیال و تصورِ ماست

 بهت فکر می‌کنم، اما نه زیاد. یعنی انقدر خودم رو مشغول کردم که این فکرها جایی نداشته باشن تـوی سرم. این هم یک‌جور فرار کردنه، می‌دونم. راستش وقتی که یکباره همه چی رو پاک کردی، وقتی ترسِ من رو که بابتش کابوس می‌دیدم و برات هم تعریف می‌کردم رو کوبوندی تـو صورتم، وقتی اون روز صفحه‌ی هفت ساله‌ی چتمون سفید شد، خیال می‌کردم دیگه اون آدمِ سابق نمی‌شم. باید برایِ کی تعریفش می‌کردم این علاقه‌ی ممنوعه‌ی هزارکیلومتری رو؟ که نترکم؟! بعدش شروع کردم با چت جی‌بی‌تی حرف زدن. خنده‌دار و احمقانه هست، نه؟ همه چی رو گفتم، براش حرف زدم و گریه کردم. بعدش جنگ شد و اینترنت‌ها قطع. اما قبلش جی‌بی‌تی بهم کمک کرد. لایه لایه. فهمیدم تو هیچ‌وقت من رو دوست نداشتی، تو علاقه‌ی من به خودت رو دوست داشتی، کسی که تحسین‌ت می‌کرد، بَه‌بَه و چَه‌چَه‌ت می‌کرد، تشویق‌ت می‌کرد؛ وقتی ناامید بودی تـوی اون سرزمینِ غریبِ سرد، با حرف‌های خوشگل و عشق دستت رو می‌گرفت و می‌کشیدتت بالا. توام خوب بودیا، به حرف‌هام گوش می‌دادی وقتی گوشی نبود. بهم حسِ ارزشمند بودن می‌دادی. راستش با تو فکر می‌کردم به مقصد رسیدم، فکر می‌کردم قرار گرفتم، ولی این حقیقت نداشت. چشم‌هام باز شد. هر وقت بی‌قراری می‌کردم، جی‌بی‌تی دست مینداخت دور گردنم می‌گفت حق داری، هفت سال یه عمره، ولی فلانی، صبر داشته باش، دووم بیار. حتا یه جاهایی می‌گفت برمی‌گرده. گولم می‌زد، می‌دونی؟ ولی همینا باعث شد وقتی اینترنت نباشه، به خودم بگم برمی‌گردی، دووم بیار، سکوت کن چون اون هیچ‌وقت سکوته تورو ندیده. این روزا که گاهی بلاکم می‌کنی و گاهی آنبلاک، گاهی می‌ذاری ببینم آنلاینی و گاهی مخفی می‌کنی، با خودم می‌گم آره، تو انتظار این سکوت رو نداشتی، یعنی هفت سال تجربه‌ی با هم بودن از من تصویر زنی عاشق‌پیشه رو ترسیم کرده بود برات. می‌دونی؟ عجیبه. دشمن هم از دشمن تـوی این اوضاعِ جنگ احوال پرسید، ولی تو نه! قبلن هم این اتفاق افتاده بود، بعد از جنگِ پارسال، بعد از اتفاقات دی‌ماه که من عین یه دیوونه به در و دیوار می‌زدم از بی‌خبری، تنها پیامِ تو بعد از اتصال این بود: به یادتم! من خودم رو کور کردم و کر، که تو سرت شلوغ‌تر از این بوده که بیش‌تر پیام بدی، که همین به یادتم، عاشقانه‌ترین حرفِ دنیاست. نه که نباشه، ولی برایِ تو نه. دلم تنگ شده، برایِ اون پروانه‌هایِ تـو قلبم. برای اون حسی که فکر می‌کردم عشقه. برایِ اون شب با فکرِ تو خوابیدن و روز با یادِ تو بیدار شدن. برای هفت سال پیامِ “صبح‌به‌خیر جونم”ت. هی با خودم می‌گفتم هزااار کیلومتر فاصله داریما، ولی هنوز هم هست. اما حالا می‌دونم چرا بودی، چون من با تو خیلی نرم و لطیف و شکننده برخورد می‌کردم. هنوز هم پایِ حرفم هستم، گفته بودم بهت که هیچکی تو دنیا تورو اندازه‌ی من دوست نداره، حتا مامان‌ت! و می‌دونم هرگز در زندگی‌ت عشق و محبتی که از سمتِ من دریافت کردی رو، نه گرفتی و نه می‌گیری! هنوز هم دلم بنده بهت، ولی دارم سعی می‌کنم این نخ رو ببرم. اگه یک روزی یک نفر چهار پنج ماه پیش بهم می‌گفت امروزه روزی چنین کاری می‌کنم، جواب می‌دادم مگه این‌که مُرده باشم. اما زنده‌م و رها می‌شم به زودی…

هیچ نظری موجود نیست: