روز چهارم جنگ بود، صدای هواپیماها نزدیک و نزدیکتر میشد. کنار تنها دیوار امن خونه رفت، به دیوار تکیه داد و مثل شمعی که آب میشه، همونطور که چسبیده بود به دیوار پایین و پایین تر رفت و روی زمین نشست. زانوهاش رو بغل گرفت و قبل از اینکه دستاش رو بذاره روی سرش و چشماش رو ببنده براش نوشت : دوستت دارم.
اون هم از پنج هزار کیلومتر دورتر، در حالی که یه لنگه پا کنار پنجرهی خونه اش وایساده بود، پکی به سیگارش زد و نوشت: عزیزم مطمئنم یه روزی میرسه که رو در رو و در زمان مناسب اینو به همدیگه بگیم. از خودت بهم خبر بده که در چه حالی.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر