۱۶ خرداد ۱۴۰۵

به «قسمت» و «تقدیر» باور داری؟!

 

حدود ۳هفته‌ست که دارم به کلمه‌‌های «قسمت» و «تقدیر» خیلی فکر می‌کنم.

یعنی هی اتفاق‌های تو مخی برام افتاده که به فاصله‌ی خیلی کوتاهی بعدش، انگار جواب اون اتفاقه توش بود!

از همون ۳ هفته پیش که می‌خواستم برم کلاب و گوشیم رو زده بودم به شارژ و موقع رفتن فهمیدم به شارژ نبوده چون اتوی مو داشته موهام رو صاف می‌کرده به‌جاش!

 حالا شارژرم رو ببرم یا پاوربانکم رو؟

همزمان که داشتم لعنت می‌فرستادم به خودم که دختره‌ی حواس‌پرت الان مجبوری با سنگینی پاوربانک روی شونه‌ت کل شب تا صبح رو برقصی، پاوربانک رو از کِشو درآوردم و سریع از در رفتم بیرون. توی راه دوستم تکست داد من شارژ  و سیم ندارم! سیم شارژر فلان داری آیا؟ داشتم چون سیمی که می‌خواست همیشه توی کیف پاوربانکمه. و وقتی به‌هم رسیدیم و قرار بود شب رو تازه شروع کنیم گوشیش ۱٪ شارژ داشت. سیم رو دادم بهش و پاوربانک رو توی آخرین لاکری که گیرمون اومد گذاشتم و صبح تا شب رو با خیال راحت بدون سنگینی پاوربانک پارتی کردم!

از همون شب این دو کلمه‌ی «قسمت» و «تقدیر» اومدن نشستن روی شونه‌ی چپ و راستم!

مثلا فهمیدم که چه خوب شد که با اینکه اون روز دلم پیاز می‌خواست، چرا نخوردم!

و همین دیروز که فهمیدم چه خوب که «چه {آدمِ} گهی بود!» اصن!

ولی خب قسمت و تقدیر توی امرهای مهم‌تر و بزرگ‌ترِ زندگیم رو نمی‌فهمم!

مثلا چرا اینجام؟ 🤔 چون اگه ایران بودم مرده بودم؟ پس یعنی اون سال رفتم زندان که دیگه بعدش ایران نباشم که این سال رو نمیرم و زنده باشم؟

اصن چرا باید زنده باشم؟ این مدل زنده بودنم چه فایده‌ای داره؟ وقتی که فقط دارم می‌گذرونم و زندگی نمی‌کنم؟!

بهتر نبود ایران بودم و درحال زندگی‌ کردن می‌مردم؟! تا اینکه توی بهترین شهر جهان از افسردگی و ناراحتی بمیرم؟!

{حتی مردن توی ژاپن هم انقدر سخت و بروکراسیِ زیادی داره که از مردن پشیمونت می‌کنه! 🥴}

یعنی قسمت و تقدیر اینکه سن زیبای ۲۶ ،۲۷ و ۲۸ سالگیم رو در تنهایی و تاریکی و افسردگی و مریضی زیر پتو سیر کنم چی می‌تونه باشه؟ 🤔


هیچ نظری موجود نیست: