امروز رفتم پارک تنها مثل همیشه ،این قدر تنهام که گاهی تو پارک ،کافه ارزومه یکی باهام حرف بزنه
داشتم قدم میزدم یهو خواهرم رو گوشیم زنگ زد منم حداقل ۴۰ دقیقه باهاش حرف زدم . تلفن که قطع شد یک پسری که قطعا از من کوچیک تر بود گفت منتظر بودم تلفنت تموم شه که باهات حرف بزنم. در لحظه گفتم متشکرم که منتظر موندی ولی من ازدواج کردم. واونم با یک خنده که توش نمیدونم چه حسی بود گفت واقعا گفتم اره واقعا و خداحافظی کرد.
لحظه ایی که رفت دقیقا زیر یک دقیقه تو مغزم شروع کردم با خودم حرف زدن که کاش باهاش حرف میزدم ،کاش باهاش قدم میزدم ،یهو از جام بلند شدم و در جهتی که رفته بودم دنبالش میدویدم دلم میخواست پیداش کنم بگم اقا من خیلی تنهام باهام حرف بزن منو ببین ازم سوال بپرس بعد منو بشنو منو قضاوت نکن تحقیرم نکن اصلا بهم بگو چه قدر خوشگلی . شمارمو بگیر بهم پیام بده بگو دلم برات تنگ شده.
همین طور که تو سرم حرف میزدم دیدمش ولی یک لحظه د، یک سمت دیگه پارک جلو توالت عمومی ، ولی از پله ها اومدم بالا و از پارک زدم بیرون و هی با خودم میگفتم داری چی کار میکنی با خودت . اولش به خودم خیلی چیزای بد گفتم ولی در نهایت دیدم تنهایی داره نابودم میکنه .
به خودم حق نمیدادم که خیانت کنم ولی دیدم خیلی هم دورو عجیب غریب نیست .خیلی هم نباید ادم بدی باشی که خیانت کنی .فقط باید بازنده باشی تو زندگیت و تنها.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر