درود!
به خودم.
عجیبه و جالب! همیشه دلم می خواست وبلاگ داشته باشم. اما می ترسیدم! تو علوم اجتماعی میگن هر رفتاری علت های متفاوتی می تونه داشته باشه. ترس من از خود افشایی نبود! می ترسیدم به سراغم بیان و رگه هایی از کمالگرایی هم درش بود(شکلکی هست که اندوه رو نشون بده)
من زمانی به وبلاگستان فارسی وارد شدم که نفس های آخرش رو میزد، اما در اون وانفسا هم نفسم شد. بعدِ از روزهای سبز، من به اینترنت پا گذاشتم. عطش شدیدی که در یک نوجوان از شهری کوچک به دور از مرکز بود با خواندن نوشته های آنانی که «من» بودند آرام می گرفت اما ولع سر در آوردن دست از سرش بر نمی داشت، شخم میزدم، هر گوشه کناری که ذره ای از اون چیزی که در اون روزها می خواستم به من بده...
تماشاگران،فیس بوک، ماه شب هفتم و یک پزشک یک جورهای آبراه من بود پیش از اینکه کلکم به دریای وبلاگستان برسه.
شاید اگر زحمت «یک پزشک» نبود من غوطه ور نمی شدم در این فضا! فهرستی از وبلاگ های فعال تهیه کرده بود و من اون رو وارد فیدخانم کرده بودم، آی می خوندم! حالا حتی سر کلاس دانشگاه هم سرم تو اینوریدر و فیدلی بود. به جای یاد گرفتن علم خشک حساب می خواستم ببینم آدمای این جامعه چطوری فکر میکنن! جامعه برام مهم تر بود تا خودم... حتی تصمیم گرفته بودم تو وردپرس ثبت نام کنم، اما...
حالا پس از یک دهه به دعوت دوست نادیده ای تن دادم به نوشتن اما اینبار نه مثل گنجشکی که از این شاخه به اون شاخه میکنه بلکه در آشیان خودش؛ وبلاگ.
و عجیب اینکه زمانیکه بلاگر رو باز کردم خودم رو دیدم!
دقیقا سیزده سال پیش در خرداد ۹۲ «پسرک» ی به این خانه کلید انداخت اما جرئت نکرد کوچ کنه!
حالا شاید آماده ام تا اثاثم رو بچینم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر