در کنار سبلان ایستاده بودم، بعد از دو ساعت رانندگی در یک جاده خاکی در ارتفاع ۲۸۰۰ متری، زیرپایم دره، پوشیده شده با گلهای زرد و آبی، گفت این گلهای آبی اسمش "فراموشم نکن" است، با خودم گفتم چرا؟ فراموشی که نعمت است، بعد فکر کردم اصلا مگر میشود فراموش کرد؟ حتی میان این زیبایی محصور کننده، این نم باران و خنکی، این سکوت و ارامش، یاد دارد مرا میدرد، چنگالهایش را کرده توی بدنم و میچرخاند، و من انگار پرومته، هرشب میمیرم و هربار صبح از نو زاده میشوم با یادهای فراوان و چنگکهایی در دل و جانم ...
بعد به گلهای آبی نگاه کردم و فکر کردم به آن آدمی که روزی برای یک گل نامی انتخاب کرده، لابد از سر عجز که "فراموشم نکن". بعد با خودم فکر کردم کاش لااقل داستان این روزهای ما هم یکی از این فراموشمنکنها بشود، بشود هزار خاطره آبی روی دامنه کوه، که هیچکس نمیدانست نام آن همه رفته را چه کسی به خاطر خواهد سپرد ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر