میدونستم که نمیتونم هر روز سر وقت بنویسم…
مثلا دیروز فرصت نکردم بنویسم…(تنبلی هم کردم وگرنه مینوشتم)
و یه چیز دیگه ای که حس بدی بهم میده اینه که هنوز فرصت نکردم نوشته های دیگران رو بخونم…مثل اینایی شدم که تو جمع فقط حرف میزنن و حرف کسی رو گوش نمیکنن…
این مال دیروزه:
مال امروزم شب می نویسم…
دیروز روز دوم سفرم بود…صبح سعی کردم از روز قبل دیرتر بزنم بیرون که کافه ها باز کنن…ولی بازم نتیجه بخش نبود و اکثر کافه ها بسته بودن، بنابراین رفتم همون دیروزی…قهوه گی خوب…خوردنی بد.
دلمو برای یه وافل خوش کرده بودم که بسته بود…عصر دیدم بازه رفتم ازش پرسیدم صبح ها کی باز میگنید؟ گفت: یک!
یک صبحه؟! یک ظهره!
بعد از کافه رفتم سمت لارا…یه جایی تو مایه های بغداد جادسی استانبول…ولی چنگی به دلم نزد…
شهر همچنان خلوته…من دلم شاوغی میخواد…من آدم تنهایی ام با تنهاییم هم مشکلی ندارم، ولی تا زمانی که دورم شلوغ باشه…
تنهایی تو جای خلوت دیوونه کننده اس…
بعد از لارا برگشتم هتل…یکم کنار استخر آفتاب گرفتم…
تصمیم داشتم شب برم بیرون…
رفتم دوش گرفتم، یکم خوابیدم و شب زدم بیرون
توکوچه پسکوچه های کالهایچی…ببینم کحا به دلم میشینه که بشینم و یه آبجو بخورم…
یه پاب کوچیک با موزیک زنده پیدا کردم…که وایبش گفت بیا تو…
رفتم و تک و تنها نشستم یه گوشه آبجو مرغ سوخاری خوردم و برگشتم هتل…
شب تو اینستاگرام به یه پست برخوردم، نوشته بود:
«دلم میخواد اجتماعی باشم، ولی خیلی حرف نزنم…مثل گربه ها بپلکم اون وسط مسطا»
همین، این خود منم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر