مهربان ترین آدم ها لزوما وفادارترین شان به دیگران نیستند . مهربانی هیچ ارتباطی با وفاداری به دیگری ندارد. مهران همه وجودش مهر به دیگران بود از خانواده و دوست و همکار و همسایه و همشهری تا ... یاری رسان و صبور. در هر شرایطی که نیازش داشتی کنارت بود و آرامشی از حرکات و رفتارش سر میرفت که هر حال غریبی را در چند دقیقه آرام می کرد. به قول مینا "آقای دیازپام ده" برای آدم هایی مثل من که غلام محبت اند ، مهران حکم تله انفجاری بی رحمی بود که صد تکه ات می کند.
وقتی مستقیم تو چشم هام نگاه کرد و گفت : جانم قرار ما ماندن کنار هم برای همیشه نبود، نفس ام بند آمد. گفتم تو با مهربانی هایت مرا به بودنت وابسته کرده ای حالا من یک روز را هم بدون تو نمی توانم تصور کنم. با مهربانی دیوانه کننده ای گفت این اما مشکل من نیست عزیز، من هرگز قول نداده بودم در قالب محبوب و شریک زندگی برای همیشه کنارت خواهم بود بعد آرام از جا بلند شد و گفت چای یا قهوه فسقلی جانم ؟
با هم قرار گذاشتیم برای آرام تر شدن اوضاع مدتی همدیگر را نبینیم . با محبت همیشگی اش گفت هر وقت مشکلی بود میدونی که فقط باید زنگ بزنی من همیشه هستم تا وقتی زنده ام
ماه ها طول کشید تا توانستم به زندگی بدون او عادت کنم . خیلی آسان نبود حضوری این همه پررنگ و گرم را در کنارم نداشتن و معمولی زندگی کردن. در این مدت بارها مسیج فرستاد و حالم را پرسید برای تولدم زیباترین و معطر ترین لیلیوم های دنیا را فرستاد وصمیمی ترین تبریک ها را در حالی میشنیدم که قلبم از دوری اش مچاله بود.
سال ها گذشت ، ارتباط ما به حداقل رسیده بود. من با پارتنر جدید ام خوشحال بودم و مهران برایم خاطره ای عزیز بود که نبودنش همیشه درد میکرد... صبح شنبه ای مثل امروز ، آفتابی و زیبا ، پیامی از او رسید. می خواست حرف بزنیم و تاکید کرد که باید حرف بزنیم و حرف زدیم . برایم گفت قرار است دو ماه آینده ازدواج کند و از من میخواست در عقد شهرداری شاهد عقد اش باشم... گفتم باید فکر کنم ، برایم ساده نیست، قول نمیدهم اما تا هفته بعد خبر خواهم داد.. مهربان و نرم گفت که میفهمد و منتظر جوابم می ماند و هر تصمیمی بگیرم دوستم دارد و همیشه برایم هست.
چندین روز با خودم کلنجاررفتم به او لعنت فرستادم ، وقاحت اش را سرزنش کردم و دست آخر تصمیم گرفتم بروم. شاید فکر کنید خودآزارم ، تعادل ندارم یا ... این اما اصلا مهم نیست چون حتی خودم هم هنوز نمیدانم چرا قبول کردم بروم و شاهد عقد مردی باشم که آرزویم این بود که یار و همراه خودم باشد . مسیج فرستادم که میتواند اسم مرا به عنوان شاهد به شهرداری اعلام کند با شادی جواب داد با حضورم، شادترین روز زندگی اش را تکمیل خواهم کرد و آدرس و زمان و مکان را برایم رو هفته بعد فرستاد.
پنجشنبه زیبایی در آخرین روزهای سپتامبر ساعت یازده و سی دقیقه به مجلس عقد مهربان ترین مردی که می شناختم رفتم . تصویر زنی که همسر او خواهد بود را بارها در ذهن ام مجسم کردم ، بغض کردم ، خودم را آرام کردم و در جواب راننده اوبر خنده های عصبی ای تحویلش دادم که به شدت متعجب اش کرد. افتان و خیزان با دسته گلی در دست ، به شهرداری رسیدم . جمعیتی حدود بیست نفر جمع بودند و من مهران را در کت و شلوار آبی روشن اش زود بازشناختم . پا تند کردم . به او رسیدم ، محکم بغل ام کرد همه دلخوری هایم را فراموش کرد همه دلتنگی ها آوار تنم شد آخ لعنتی چقدر دلم برای گرمی آغوشت تنگ شده بود . مرد بلند قد و خوش قیافه ای به سمت مان آمد و با لهجه غلیظ اتریشی گفت: لیلا، چه خوب کردی آمدی من هرمان هستم و از آشنایی ات خیلی خوشحالم ... جریان خون به حقیقت چند لحظه ای در رگهایم متوقف شد . مهران دستم را محکم فشار داد و گفت : معرفی میکنم همسرآینده ام هرمان
ده سال از آن روز میگذرد . هرگز از مهران سوالی نکردم او هم هیچوقت توضیحی برایم نداد . شاهد عقد اش بودم و یکی از زیباترین و خاطره انگیزترین روزهای زندگی ام ، روزی بود که مهران مهربان من با محبوب اش پیوند زندگی همیشگی بستند .
در سال هایی که گذشت به مناسبت های مختلف برای هم نوشتیم ، گاه گاهی عکسی یا ویدیوی کوتاه از آنچه میخواستیم دیگری ببیند را برای هم ارسال کردیم اما هیچ وقت در مورد مهم ترین موضوع زندگی او حرفی نزدیم . هفته پیش مهران تماس گرفت تا برایم تعریف کند بعد از سالها آرزوی مشترک شان محقق شده است با هرمان سرپرستی دختر کوچولویی را بر عهده گرفته بودند ، کارهای حقوقی انجام شده بود و سی ام همین ماه دخترک که یازده ماهه بود را به خانه می آوردند . میخواستند اسم او را "لیلا" بگذارند .
برای مهران ، همسرش و دختر کوچولویی که قرار بود صاحب مهربان ترین پدر دنیا شود خیلی خوشحالم و حالا به درستی می فهمم که مهربان ترین آدم ها ، وفادارترین آدم ها به آرزوهای خودشان هستند .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر