۱۵ خرداد ۱۴۰۵

بک‌هند

 نشسته بودم مستند رافائل نادال رو می‌دیدم. میلیون‌ها پیروزی و گرند اسلم و جایزه. مثل روایت زندگی هر قهرمانی پر از بالا و پایینا و افتادنا و بلندشدنا و سختی کشیدنا و یسری‌های پشت عسری. پر از انگیزش‌ها و احمد حلت‌ها. کج شدی خودتو صاف کن. باختی بجنگ تا ببری. انقدر از فدرر می‌بازه تا روزی که تحقیرش می‌کنه و فدرر به گریه میفته. اول فکر می‌کنی برای همینه مستندشو ساختن. ولی می‌بینی نه. یه فرقی داره. مستنده آخرش با شکست سوژه تموم میشه. نه با صحنه قهرمانی. با تصویر قهرمان لوزر. یه جایی تو یه مسابقاتی اول می‌شه همه بهش می‌گن ببین این بهترین صحنه‌س دیگه الان که داری پیر می‌شی زانوتم که زق زق می‌کنه برو فکر آخرتت باش سه تا چار قل دوتا روزه قضا و راکتی که دست‌ته رو ببوس بذار کنار. می‌گه نمی‌خوام. این تهش برام نیست. می‌گن جاودانه می‌شی. می‌گه بذار بقیه جاودانه‌هاتون از بیمارستان بیان بیرون حالا. می‌خوام تمرین کنم و بجنگم و باز ببرم. تمرین و تمرین و تمرین. صبح و شب. می‌ره تو مسابقات. اولین بازی از یه نوبادی می‌بازه حذف می‌شه. می‌گن بیا رافا جون چقد گفتیم تو اوج برو. فرش و قعر چاه و حضیض ذلت جلو وضعیتت  عرش کبریاس الان. می‌گه ببینین اونجوری تا آخر عمرم تو مغزم بود که شاید می‌تونستی و ول کردی. حالا خوبم حتی با آخرین تصویر شکست و لوزری. تنیس یه بازی انفرادیه من که برا تصویر مردم بازی نمی‌کنم برا خودم می‌کنم. بذار به خودم بگم آخرین زورشم زد. ولی نشد. یه کامل بد بهتر از یه ناقص خوبه. 

حالا فهمیدم چرا مستندشو ساختن. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر