همگی در کافه نشسته بودند.منتطر تموم شدن کلاس والیبال پسرش.
کافه معروفی در دل باشگاه که ایوانش رو به روی زمین مینی گلف بود، سبز و باز .از اون کافه ها که دلت میخواد چند ساعت فقط بشینی و موزیک گوش کنی و قهوه را جرعه جرعه بخوری که طمع تلخی لذت بخشش برایت باقی بماند.
صحبت از مریضی پدر رها بود .از راه حل هایی که متصور بودند که شاید کمکی باشد بر مریضی پدرش و استیصال مادرش.از آذر 1404 درگیر مریضی شده بود و تا به امروز که داشت به تابستان ۱۴۰۵ می رسید هر روز اوضاع سخت تر شده بود.
حالا ناتوانی پدر ۷۰ ساله اش به قدر یک پیرمرد ۸۰ و چند ساله شده بود.
پسرش که از کلاس والیبال اومد همگی شروع کردند با توپ اون بازی کردن و در این وسط مهتاب که به سمت توپ رفت ، زمین خورد و همگی بلند بلند خندیدند .
رها هم خندید .
گرچه دیگر هیچ کدام از خوشحالی هایشان کامل نبود .
روزهای سخت مریضی پدرش ، روزهای نه جنگ نه صلح و اوضاع پیچیده اقتصادی همه و همه مثل تلی از خاک روی خوشی هایشان نشسته بود و غبار آلودشان می کرد.
جای خالی او کنارشون و حس سخت از دست دادن فردی در زمانی که در کنار توست هر روز باهاشون بود .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر