درین لحظه به چی دارم فکر میکنم؟
.به روزهایی که از ترس نزدیک شدن بهش ازشون گذشتم
به لحظاتی که از راه دور نیم نگاهی بهش میکردم و جدی نمیگرفتش و به اینکه چطور مثل برق و باد بهش نزدیک شدم...و اینکه خیلی خیلی ازش می ترسم
الان که یه قدم من برداشتم و چند قدم اون و جلوم نشسته
اینجا مینویسم شاید بتونم بفهممش نه
،اول باید بشناسمش
نگاش کنم، خوب نگاش کنم. بررسیش کنم، بهش دست بزنم، بچشمش، لمسش کنم... آره حواس بهم کمک میکنه ... از همه مهمتر بو هست، سریع تر از بقبه حواس پیام رو به مغزم مخابره میکنه که چقدر قویه و عجب بوی تلخ و سنگینی میده...
این تنهایی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر