۱۵ خرداد ۱۴۰۵

دارم تمام می شوم .

ولی یه کرگدن مگه به این زودی تموم می شه؟

دنیام دیشب جهنم بود صدای بیرون بشدت آزار دهنده بود نور افشانی و یک سیرک به تمام معنا دقیقا احساس بازی دختری اینجا نشسته گریه می کنه و همه دورش حلقه زده بودن و دست می زدن و شادی می کردن .قرار بود برم خونه برادر به رحمت خدا رفتم کنار همسرش و دوتا یادگاریش باشم از صبح شیرینی سیب و نخود چی که دوست دارن با وسواس زیاد درست کردم درون ظرف چیدم و کلی آماده شدم برای عصر که بریم و از اونجایی که هیچوقت اونجوری که می خوام پیش نمی ره از بیرون تماس گرفتن که ماشین خرابه زنگ بزن کنسلش کن حالا ساعت 6/5عصر و من تا اونجا حداقل 1/5راه داشتم و منه نه نگو چه جوری باید زنگ می زدم بهشون بگم که نمی شه بیام.

 منی که با خودمم رودرواسی دارم.

 خلاصه  با هزار بدبختی تماس گرفتم و گفتم  که سعادت با هم بودن نداشتیم و ......

کلی خجالت 

بماند که بعدش کلی دعوا و اعصاب خوردی و گشنه و تشنه فرو رفتن در پناهگاه همیشگی تختم و خوابیدن .

اگر لحاف و بالش عزیزمم از دست بدم دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم 

من خستم

خیلی خسته

و اینو هیچکسی نمی دونه کاش مثل برادرم که اونم خیلی خسته شده بود می خوابیدم و دیگه بیدار نمی شدم و این بزرگترین آرزوی منه و تنهاترین آرزو که می دونم به زودی به حقیقت می پیونده.

روز دوم چالش سی روز نوشتن

هیچ نظری موجود نیست: