۱۵ خرداد ۱۴۰۵

فیل بی‌رنگ و دستان کوتاه

دیروز وسطِ کار بودم که پست رو نوشتم و پابلیش کردم. واقعاً بعد از این‌همه سال ادیتورهای آنلاین درست نشدن؟* چرا من یاد نگرفتم که بتونم خرم رو از پل بگذرونم؟ باز خوب شد آیدا به دادم رسید. بهم مسیج داد که صبور باشم و درستش کرد.

تا همین پنج‌ونیمِ عصر دیروز بر این باور بودیم که امروز ریلیز** داریم. همه تیم خودشون رو هل داده بودن که برسیم. داشتیم سفت‌کاری‌های آخر رو می‌کردیم، من هم داشتم تو گوشی به آیدا می‌گفتم مرسی که این پروژه رو راه انداختی. لامصب کار امون نمی‌ده یه چت بکنم؛ همش تو تیمز مسیج می‌آمد: بنگ، بنگ، بنگ. معلوم شد یکی از بچه‌های ریسک دست گذاشته رو سطح دسترسی‌ها، می‌گه من به عنوان ریسک نمی‌تونم ساین‌آف کنم. دوباره همه می‌ریزیم تو جلسه، براشون انگار زمین به آسمون اومده. چند ماهه تعریف زمین به آسمون برام عوض شده. سر و کله می‌زنیم، هیچی به هیچی. می‌آم بیرون، برمی‌گردم تو گوشی. دلم می‌خواست بگم چرا این پروژه خوبه، ولی فکرم ماسیده؛ توضیحِ واضحاتِ.

از دی، همه‌چیز یه جوریه. فیلِ بزرگِ تو اتاق با این‌که بی‌رنگه ولی آنقدر بزرگه که نمی‌تونم درکش کنم، چه برسه به اینکه راجع بهش حرف بزنم.

پست آیدا رو به نیره فرستادم. زیرش نوشتم نمی‌دونم چرا فکر کردم برات باید بفرستم؛ خوب می‌دونستم چرا. چون می‌دونم یه زمانی، تو نوشتنِ خودش رو پیدا می‌کرد. وقتی رفتیم دانشگاه، نامه‌ها می‌رفت به یه آدرس جدید: بلوار وکیل‌آباد مشهد. تو تمام این سال‌ها بلوار وکیل‌آباد برای من نیره بود و بس. هنوز باید دی بوده‌باشه. صبح که از خیابون رد می‌شدم و طبق معمول داشتم تو اینستا می‌چرخیدم و عزاداری می‌کردم، بعد از سالیان بی‌خبری یه استوری‌اش رو دیدم. رسیدم دم گیت، کارتم رو زدم و براش فرستادم: چطوری؟ رسیدم به آسانسور، گفت باورت نمی‌شه امروز داشتم زار می‌‌زدم می‌گفتم بچه‌هامو کشتن. رسیدم طبقه ۲۳. یه جمعه ابریِ بلاتکلیف بود. میز کنار پنجره رو گرفتم. اون روزا کار به دیوانه‌واریِ این روزا نبود. ماشین‌های رنگی قدِ چوب‌کبریت رو پس‌زمینه خاکستری می‌رفتن و می‌اومدن. به اینکه من حتی مورچه اون چوب کبریت‌ها هم نیستم فکر کردم. چهار-پنج ساعت چت کردیم. از راه دور مثل وقتی ۱۲ ساله بودیم دست‌های همدیگه رو فشار دادیم و اشک ریختیم. خیلی خوب آینه گذاشت جلوم. دیروز زودتر از همه اون جواب داد. چک کردم دیدم باید عصرش یا شبش باشه - حتی نمی‌دونم کدوم ایالته. دو تا ایموجی خندان فرستاد. گفتم میای؟ زد: نخوندمش هنوز. فکر نکنم اومده باشه.

فیل مثل زبل‌خان همه‌جا بود. می‌دونستم که قراره اینترنت رو دوباره قطع کنن؛ یه روز خودم رو گذاشتم رو هم، برای مریم شروع کردم به نوشتن. واقعاً نمی‌دونستم چیکار کنم، فیل آمده بود بین من و مریم و لَتِش رو پهن کرده بود؛ نمی‌دونستم از چی حرف بزنم. تصمیم گرفتم مثل قدیما روی کاغذ بنویسم و عکسش رو براش بفرستم؛ نوشتنِ بداهه روی کاغذ بعدِ سال‌ها، حس عجیبی داشت. چند روز هر روز نوشتیم. اون با بچه زیر بمب بود و من اینجا امن و امان. عکسِ نوشته‌ها رو برای هم می‌فرستادیم. چقدر آشنا بودنِ دست‌خط، مثل بغل‌کردن می‌مونه. تا اینترنت رو قطع کردن؛ بسوزه پدرشون. چند هفته است که می‌تونم مستقیم بگیرمش. هفته پیش خیلی کوتاه با هم حرف زدیم. سر کار بود. از عادت کردن گفت. گفت دیگه اینستا چک نمی‌کنه. پست آیدا رو که دیدم یاد سال ۸۱ افتادم، گفتم شاید یه بار دیگه بتونم گوشش رو مخملی کنم که با هم نوشتن رو شروع کنیم. اسکرین‌شاتِ پستِ آیدا رو براش فرستادم. بعد که وبلاگ رو باز کردم، پست مامانِ هانا رو دیدم؛ چشمام برق زد، مریم اومده.

مدیر پروژه نتونست ریسک رو قانع کنه. فعلاً ریلیز نداریم، حتی فردا. دارم جمع‌وجور می‌کنم که گلناز تازه صبحش شده: «همم، مطمئن نیستم.» راستش بین همه بیشتر از همه به اون امید داشتم که بیاد؛ هم می‌دونستم که احتمالش از همه کمتره؛ با یه بچه چند ماهه و چند ساله، وبلاگ‌نویسی رو کجای دلش بذاره؟ بهش گفتم لینک بدم می‌خونی؟ گفت آره.

 امروز صبح پا شدم دیدم مریم جواب داده: «دوست دارم ولی بعید می‌دونم بتونم پایبند بمونم». الان که فکر می‌کنم، دلم می‌خواست اینجا بشه اونجایی که یادم بره تو چهار تا قاره‌ایم. دلم می‌خواست می‌اومدن و می‌نوشتن و دوباره نبضشون می‌اومد دستم. نمی‌دونم که چی. شاید دوست داشتم همه توی اتاق می‌بودیم و فیل رو لمس می‌کردیم. شاید معلوم می‌شد که این حتی فیل نیست! شاید هم از پسش برنمی‌آمدیم ولی حداقل تلاشمون رو برای پوست‌انداختن‌ رو که می‌دیدیم.

چه دیدی؟ شاید هم اومدن و به من نگفتن که راحت‌تر بنویسن. یعنی این حرفا رو داشتیم بعد از این همه سال؟
وایستا ببینم، نکنه این یه بازیِ جدیده که ببینین من بعد از این همه‌سال بین این‌همه نوشته پیداشون می‌کنم؟! ای بدجنس‌ها!

 
* دیروز مسلماً  کور بودم و گزینه justify رو نمی‌دیدم.

** release: لحظه‌یِ انتشارِ نهاییِ نرم‌افزار؛ همان نقطه‌ای که بعد از کلی فشار و استرسِ کاری، محصول آماده می‌شود تا به‌دستِ کاربر برسد.


هیچ نظری موجود نیست: