۱۵ خرداد ۱۴۰۵

 پر ملال


بعد از مدت‌ها به ناخن‌های دستم صفا دادم. کمی سوهان کشیدم و لاک آبی‌زدم. نتیجه کار، دلخواهم نبود اما تصمیم گرفتم تا فردا صبر کنم و ببینم چه می‌شود. مدتهاست نسبت به همه چیز اینطور شده‌ام. همه چیز را رها کرده‌ام که ببینم چه می‌شود. از رابطه‌‌ام با آدم‌های دور و نزدیک گرفته تا تصمیم‌‌های جدی‌تر.

چند روز پیش می‌خواستم درخواست مرخصی بگذارم برای سپتامبر که بروم ایران. اما منصرف شدم و با خودم گفتم زود است حالا صبر کنم ببینم چه می‌شود. اگر جنگ نشود، اگر اوضاع رو به راه شده باشد، اگر حال  آدم‌ها بهتر شده باشد یا حتی حال خودم. شایدم تا آن موقع دنیا تمام شود. دیشب که بعد از ماه‌ها یک پست توی صفحه‌ام گذاشتم باز هم می‌خواستم ببینم چه می‌شود. باز هم اتفاق ویژه دلخواهی نیفتاد. انگار همه چیز برایم بیهوده و بی‌معنی شده. هیچ حرکتی برایم جالب و معنادار نیست. چیزی درونم را قلقلک نمی‌دهد یا روشنم نمی‌کند. اصلا چرا باید بکند؟ 

 آخ عزیزکم چه‌قدر من به تو سخت‌گیرم، چه‌قدر در حال کندن چاه‌های عمیق در روح و روان توام برای پیدا کردن چیزی، بالا آوردن حسی یا یادآوری خاطره‌ای. کاش دست از سرت بردارم، کمتر ازت بپرسم چه می‌خواهی یا نمی‌خواهی.

غروب الف ازم پرسید برای شام چه میخوری، گفتم: “نمیدونم، یه چیزی میخوریم”. برایم غذا لیست کرد: “میخوای برات مدل وافل هاوس تخم مرغ و بیکن درست کنم یا تاکو برات درست کنم با این سالسای جدیدی که گرفتی؟” 

گفتم نمیدانم. واقعا نمی‌دانستم. حتی در برابر گزینه‌های واضح و تعریف شده‌ام دیگر قدرت ندارم. 

راستش انگار خسته‌ام. 

هیچ نظری موجود نیست: