۱۴ خرداد ۱۴۰۵

روز دوم از سی‌روز

 هر وقت توی یخچال بلوبری و توت‌فرنگی داشته باشم، بر خودم واجب عینی می‌دونم که صبحانه پنکیک بخورم. زندگی کوتاه‌تر از اونه که آدم بخواد هر روز صبح‌شو با پروتئین شروع کنه.

پودر پنکیک رو از توی کابینت میارم بیرون. دکمه‌ی کتری و می‌زنم و بری‌ها رو می‌ریزم تو یه سبد، آب می‌گیرم روشون. برمی‌گردم توی هال. ادامه‌ی موزیک‌های دیشب رو پلی می‌کنم. پنجره‌ی قدی تراس رو باز می‌کنم، و گیلاس‌های خالی‌ای که از دیشب روی میز تراس مونده رو با خودم برمی‌گردونم تو آشپزخونه.

هم‌زدن مایه‌ی پنکیک رو خیلی دوست دارم. غلیظ و نرم و پذیرا. از آدمای غلیظ و نرم و پذیرا خوشم میاد. آدمای متوجه، باملاحظه. این روزا دیگه حوصله‌ی سر و کله زدن با آدمایی که لبه‌های تیز و برنده دارن رو ندارم. آدم‌هایی که فرق رک بودن و بی‌ملاحظه بودن رو نمی‌دونن. پنکیک آدمو اذیت نمی‌کنه. نرم و چاق و مهربونه و برای هر خلق و خویی مناسبه. تا تابه داغ شه، توت‌فرنگی‌ها رو می‌ذارم روی تخته. سرشونو با چاقو می‌برم و از وسط قاچ می‌کنم. سفت و شیرین و آبدارن. چهار قاشق از مایه رو یکی یکی می‌ریزم تو تابه و تا خودشونو بگیرن شیره‌ی افرا رو از کابینت میارم بیرون. بیرون هوا ابریه و بوی ابر پیچیده توی خونه. از ترکیب بوی ابر و بوی پنکیک خوشم میاد. انگار صبح‌های شماله و تو ویلاییم و تا بقیه بیدار شن دارم وسایل صبحانه رو آماده می‌کنم. نه که هی نوستالژی‌م بزنه بالاها، نه. بینی‌م این بو رو به شمال الصاق کرده. 

میم تعریف کرد رفته بوده برای تامی غذای خشک بخره که ونک رو می‌زنن. پناه می‌گیره پشت یه سطل فلزی و موج و هُرم انفجار رو لابه‌لای موهاش و بالای سرش حس می‌کنه. دو ماه بعد یه روز بیدار می‌شه می‌بینه پوست بدنش درد می‌کنه. از پشت کتفش شروع می‌شه و کم‌کم میاد جلو و کل بالاتنه رو می‌گیره. جوری که وقتی پوست با لباس یا صندلی ماشین یا مبل یا تخت در تماس بوده، شدید درد می‌گرفته. همون موقع که داشت تعریف می‌کرد، علائمش رو دادم به چت جی‌پی‌تی. چجپت گفت اینایی که می‌گی شبیه آلودینیاست. گفت آلودینیا (Allodynia) یک عارضه عصبی است که در آن فرد با محرک‌هایی که معمولاً هیچ دردی ایجاد نمی‌کنند (مانند لمس ملایم، وزش باد، پوشیدن لباس، یا تغییرات خفیف دما)، احساس درد شدید و غیرعادی می‌کند. بوی ابرهای ونکوور هم آلودینیای منه. قرار نیست برام درد ایجاد کنه، اما هر بار با شنیدنش یه درد خفیف و مبهمی می‌پیچه توی قفسه‌ی سینه‌م. 

پنکیک‌ها یکی یکی پف می‌کنن. برشون می‌گردونم. قهوه‌ای و خوش‌رنگ می‌شن. آب جوش اومده. چای زنجفیل درست می‌کنم و پنکیک‌‌ها رو روی هم می‌چینم توی بشقاب. توت‌فرنگی‌های قاچ‌شده و بلوبری‌ها رو می‌ریزم دورش و سپس شیره‌ی افرا. با بشقاب و لیوان چای میام تو هال. عاشق این بویی‌ام که پیچیده توی خونه. بهم حس هوم سوییت هوم می‌ده. یه نفس عمیق می‌کشم. آلودینیام درد می‌گیره. من آدم نوستالژیکی نیستم، این ونکووره که اغلب هواش ابریه.

۱ نظر:

  1. مثل هميشه تصاوير زنده و جاندار و من كه تمام تن ام درد ميكنه

    پاسخ دادنحذف