۱۵ خرداد ۱۴۰۵

نقطه ای که هیچ حرکتی نمیکنه

خیره شدم به لپتاپ و نمیدونم از چی بنویسم. روز اول رو از دست دادم و دارم از روز دوم شروع میکنم. حس اون شاگرد تنبله‌ی کلاس رو دارم که مشق دیشبش رو ننوشته. صفحه رو که باز میکنم، میبینم کلی آدم اینجان که بلدن بنویسن. من اما اینجا چیکار میکنم؟ اصلا بلدم بنویسم؟

به هیچکاری نکردن عادت کردم. دلم میخواد بندازم تقصیر سرنوشت و بدشانسی، ولی خودم میدونم این من بودم که شکستم، حذف کردم، دور شدم یا بهتره بگم فرار کردم. وقتی که خیلی خیلی دور شدم، وقتی که تونستم از دید خارج بشم، تبدیل شدم به نقطه‌ای که هیچ حرکتی نمیکنه. مغزم قفل شده و الانم بین حسرت گذشته و نگرانی آینده گیر کرده.

میگند نوشتن از روزمره میتونه درمان باشه. شاید برای همین اینجام. برای درک حال. برای چسبیدن به اکنون که حالا، در معلق‌ترین و سیاه‌ترین شکل خودشه. 

 

هیچ نظری موجود نیست: