هنوز هم گیجم. امروز هم غذا درست نکردم. بچه با دوستهایش پیتزا خورد، خودم هم یک پانینی در فر گذاشتم، در حد اینکه جان بگیرم برای نوشتن.
دو هفته عاشقی کردهام؛ از آن مدل عاشقیهایی که فکر میکردم هیچوقت دیگر اتفاق نخواهد افتاد.
تمام این دو هفته دلم غش و ضعف کرده بود برای صدا و لهجهی قشنگش، برای چشمهایش، دستهایش، لبهایش و بغلش. نصفهشب بیدار میشدم و در دلم پروانه میچرخید. خانه را نمیدیدم، با دوستهایم به ندرت حرف زدم و با بچه خیلی کم زمان باکیفیت داشتم. نمیتوانستم مدیتیشن کنم. تمرکز نداشتم، حتی فیلم نگاه کنم. میتوانستم تمام شبانهروز فقط توی بغلش باشم و از بوسههایش و عشقورزیاش لذت ببرم.
البته که یک مادر تنها با یک بچهی یازدهساله نمیتواند بیشتر از چند ساعت از خانه دور بماند.
از روز اول با خودم گفتم این مرد هیچکدام از فاکتورهای مطلوب مرا ندارد که هیچ، پر از رد فلگ هم هست. تفاوت فرهنگی، ارزشها و طرز فکرها آنقدر شدید است که من رسماً مربیاش هستم. تازه بعد از یک هفته فهمیدم مشتری همان مرکز ارائه خدماتی است که من بهعنوان مددکار اجتماعی در آن کار میکردم؛ یعنی واقعاً من مددکارش بودهام.
ولی تا میدیدمش، در خانه اش مثل آهنربا به او میچسبیدم و در شهر دنبال یک گوشهی خلوت میگشتم، زیر پلی یا جایی، که ببوسمش. خجالتی بود و نمیتوانست در حضور دیگران ابراز عشق کند.
دو هفته شیرین بود. در دنیای دیگری بودم و هپروتی شده بودم. از شدت هیجان، سردرد خفیفی داشتم و دستهایم میلرزید. بهجز او هیچ چیز را نمیدیدم. حتی تیندر را ورق میزدم و آن همه مرد مختلف را نگاه میکردم و با خودم میگفتم: هیچکدام از شما نمیتوانستید اینطور مرا اهلی کنید.
دیشب دیدم این زندگی نیست. حتماً برای دبیرستان و دههی بیست خیلی خوب است، ولی من اصلاً زندگیام چیز دیگری بوده. دارم به بهانهی عشق کنترل میشوم و انتظارهایش دارد بیشتر و بیشتر میشود.
دیدم من خودم نیستم. این چه موجود حیران و سرگردانی است که من شدهام؟ چطور شده که من، که این همه تمرین assertiveness کردهام، حالا اینطور نرم و سریع گسلایت و دستکاری روانی شوم؟
عاشقیام تمام شد.
امروز صبح، بعد از دو هفته، به روتین عادی برگشتم. به زندگی واقعی برگشتم. نفس راحت کشیدم. توت فرنگی و شلیل خریدم و با دقت نگاهشان کردم . آرام و آهسته.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر