۱۵ خرداد ۱۴۰۵

اپیزود دو

 دیگه تن و روانم نمی‌کشه چند روز پشت سر هم بیرون بودن و مهمونی و این‌ور اون‌ور. خیلی خسته‌م. 

تو این جمعی که پونزده ساله دور همیم، نشستیم و از دردها و داروها و دکترامون حرف میزنیم. فکر می‌کردم بیست سالی فاصله داشته باشم با این صحبتا ولی.

بحث‌های سیاسی توی همه‌ی جمع‌هامون هم مغزمو فرسوده کرده. 

کنار همه‌ی این‌ها، فلفل‌دلمه‌ی توی چیکن استروگانفی که از فارسی گرفتیم و آوردیم قابلمه‌پارتی هم دلم رو شکوند.

چیزایی که دلم نمی‌خواد خیلی مشخصه برام ولی کاش میدونستم دقیقاً دلم چی میخواد و مثل اون پنج میلیون دلار روی کاغذ می‌تونستم بنویسمش.








هیچ نظری موجود نیست: