اینقد چیزایی که دیروز نوشتم رو نشخوار کردم که نتونستم شب بخوابم. اول از همه اینکه دیگه نمیتونم ادیتش کنم، چون من دانشمند اینوایت رو با ایمیل کاریم اکسپت کردم و پستو نوشتم، بعد که ایمیل خودم رو وارد بلاگ کردم دیگه اکانت قبلی رو پاک کردم.
در آرزوهام اولین چیزی که عوض میکنم اون قسمت ترمیمه. نمیدونم چرا برای یه تتوی کهنهی آفتابسوخته امیدم باید به ترمیم باشه. هیچ امیدی نیست. به متنهای بینیمفاصله هم هیچ امیدی نیست. عوضش میکنم و میگم هیچ امیدی نیست یا ترمیم لازم نیست بِکَن بندازش دور.
بقیهی چیزا رو شاید عوض نمیکنم، میخوام بگم خیلی فکر کردم که وای چرا اینجوری درباره پدر مادرت گفتی؟! ولی خب، چی گفتم مگه؟
امروز باید میرفتم یه ایونت از سر کار. ایونتای کاریو اصلا دوست ندارم، کورسهای بیخودی به دردنخور که انحصارا برای رفع مسئولیت سازمان برگزار میشن. که بعدا بگن ما به فکر پیشرفت تو بودیم برات امکانات گذاشتیم که یاد بگیری. یه روز ایونت رو میذارن و به اندازه سه ماه فول تایم متریال برای مطالعه میدن بدون درنظر گرفتن اینکه من تمام مدت سرکارم، کی اینارو بخونم؟ به علاوه که سخنرانای این ایونت اصلا از لحاظ برخورد با مخاطب خوب نبودن، همش زمینو نگاه میکردن، دستشونو زیادی و بیخودی تکون میدادن، از راست به چپ سن میرفتن بدون دلیل، جلو و عقب قدم میزدن و کلی چیزای دیگه. من خیلی بهترم. واقعا در کارم اونقدر علاقه و ذوق ندارم که هشت ساعت سرمو بکوبم به کامپیوتر، اما به برگزاری ایونت و حرف زدن روی سن و این چیزا خیلی علاقه دارم. اما کونم برای پشت کامپیوتر بودن طراحی شده نه واسه صبح تا شب دنبال هماهنگ کردن سیصد نفر آدم و خرید بلیط و غذا و سیستم صوتی و تصویری و غیره.
وقتی تو قطار بودم داشتم میرفتم سر این ایونت، کله سحر، ساعت هفت صبح، ملت داشتن با صدای بلند ریل و ویدیو میدیدن و اعصاب واسم نذاشتن، جامو عوض کردم ولی باز ملت داشتن با تلفن حرف میزدن و کلمو پر گاز کردن. من برنامه داشتم تو قطار بخوابم، نشد. بعدش تصمیم گرفتم برخلاف تمایلم از یه باری قهوه بگیرم، یه بیریوشم گرفتم که شکمم درد نگیره. رفتم سر ایونت دیدم اونجا صبونه میدادن. بقیه همکارا از کجا میدونستن؟ ای بابا.
وقتی تو قطار بودمو برمیگشتم خونه، بوی چیزای کشیدنی میومد، اینجام باز سردرد گرفتم. باز اعصاب واسم نموند. یجایی یبار خونده بودم که تو ژاپن با تلفن حرف زدن تو سرویس عمومی غدغنی چیزیه، یا وجه اجتماعی نامناسبی داره، اون واقعا بهشت منه. اینجا که حتی کابین سایلنت یا بیرنس بخری یکی هست که همش دماغشو فین کنه، یا فکر کنه تلفنشو میتونه جواب بده.
بریدگی دستم از روی چسب به نظر میاد سفت شده. نمیدونم کی میتونم بِکَنَمش. دیشب یکم خون جدید رو خون قبلیه اومد. چیز افتضاحی شده. میخوام امشب چیکن استراگانوف درست کنم ولی هنوز دستور تهیه مورد علاقهامو پیدا نکردم، آمریکاییش خامهاش زیاده، برزیلیش گوجه داره حال نمیکنم، ایرانیش خامه ایرانی داره و دستورش دقیق نیست. بابا این دستوراتونو درست کنین دیگه یعنی چی شیر رو تا جایی میریزم که مرغ رو بپوشونه. خب من قابلمهی کوچیک داشته باشم که شیرش کم میشه، بزرگ باشه شیرش زیاد میشه. هیچکدوم از دستورای فارسی رو واقعا نمیشه دنبال کرد، باید یکم از خلاقیت و تجربه خودت توش بکار ببری؛ هربار یه نتیجه جدید. دستور غذای ایرانی فقط به درد دونستن سبزیهای آش میخوره، اونم مقدارشو باید خودت کشف کنی. یبار شنبلیله رو کم بریزی یبار اسفناجو.
در حین نوشتن این پست، یه تماس مهم داشتم که متاسفانه دیگه آنتن نداد چون تو قطارم. آیا آقاهه دوباره بهم زنگ میزنه؟ یا من باید زنگ بزنم؟ آیا اطلاعاتی که تو همین یه دقیقه تماس دادم کافی بود یا هنوز ابهام هست؟ از این شرایط خیلی خوشنود نیستم. میخواستم یه سوال دیگه هم خودم بپرسم. از تلفنی حرف زدن، مخصوصا تلفن زدن متنفرم.
یه بدبختی دیگهی زندگیم این گواهینامهی کوفتیه که این مدرسه رانندگی ما رو مچل گذاشته. نمیتونم از متال دیتکتور رد شم، نمیذاره امتحان بدم. اگه تورینین و میخواین گواهینامه بگیرین، اون جایی که یه آقای ایرانی تبلیغ میکنه نرین. اولش به نظر میاد ارزونه، ولی یه سالو نیمه ما درگیربم که امتحان بدبم، و اینکه اینقد اضافی در طول سال پول میگیرن که همون بهتر آدم جای دیگه سی درصد بیشتر بده ولی اعصابش راحت باشه.
یه مشکل دیگه زندگی اینجا اینکه کترینگ با آشپز نیست. این رستورانا و کترینگای حال حاضر، خودشون دانشجو بودن، با خودشون گفتن روزی دو پرس غذا درست کنم یکیو بفروشم خرجم دربیاد. بنابرین اصلا مزه باحالی ندارن. یکیشون نیست که تحصیلات خوراکی یا تجربه کاری تو ایران داشته باشه. همشون از استیصال رستوران و کترینگی شدن. یبار کله خریدم- نصف کله- ولی همش پوست صورت بود. یعنی خودش بناگوش و گوشتشو برداشته بود انگار، به من پوستشو داده بود. اینقد افتضاح بود همینطوری انداختم سطل آشغال. دلم برای کله پاچه خفن تنگ شده، اونی که گوشتشو برات جدا کردن، یه عالمهاس، و چشم و باقی اجراح رو کوبیدن با لیمو، تلیتشم با سنگکه. من تو ایران اصلا نمیدونستم چشم به معنی واقعی کلمه چشمه. فکر میکردم یه تیکه از گوشته ولی چون خیییلی خوشمزهاس اسمشو گذاشتن چشم کلهپاچه. وقتی اومدم خارج و مجبور شدم ویدیوهای یوتیوب طرز تهیه کلهپاچه رو ببینم، فهمیدم چشم چیه: یه قلمبه گردالی سفید با دایرهی سیاه روش که به وسیلهی اون گوسفند دنیا را تماشا میکند. کشف عجیبی بود.
خیلی طولانی شد. دیگه رسیدم خونه تقریبا. از نوشتنش لذت بردم. ممنون. احتمالا چند ماه دیگه خودم دوباره بخونمش، و نه هیچکس دیگر. هاهاهاهاهاهاهاهاهااهاههاههههه. نمیدونم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر