۱۷ خرداد ۱۴۰۵

گذر از شب

 بچه که دیگه بچه هم نیست، گوشی رو میاره جلو صورتم و میگه اینو ببین! یه ویدئو می‌خواد نشونم بده، ویدئویی که کاراکتراش وسط مکالمه هاشون، کار کردنشون و موقعیت های عادی زندگی یهو غیب میشن و یه دفعه جاشون خالی میشه. تمثیلی از قطعی اینترنت ومحو شدن ایرانیان از صفحه‌ی روزگار دیجیتال.  لبخند کجی می‌زنم بهش و می‌گم اوهوم، چه بامزه. اما بامزه نبود، ولی بچه نباید بشنوه که بامزه نبود. بچه نباید بشنوه که اون محو شدن چه معنی‌ای داشت و اینکه هنوز هم محو و نامرئی موندیم همه‌مون.

از خیلی وقت پیش می‌خواستم صد روز قبل از مهاجرتم، هر روز یه عکس از خودم بگیرم تو جاهای مختلف خونه. که بگم من اینجا بودم، من در این لحظه، در این مکان بودم و قراره که دیگه نباشم. هر روز درباره‌اش رویا پردازی کردم، بغض کردم و عکس نگرفتم. امروز که احتمالا هشتاد و خورده ای روز باقی مونده، هنوز به عکس گرفتن فکر می‌کنم. ولی بازم عکس نمی‌گیرم. شاید هم باید با الهام از همون ویدئو که بامزه نبود، اول ویدئوهای کوتاهی بگیرم از خودم در عادی ترین لحظه‌های زندگی روزمره و بعد خودم رو ازشون پاک کنم و بنویسم: اینجا بدون من.... 

خیلیا تصور می‌کنن اگه بدونن لحظه‌ی مرگشون کی فرا میرسه، چه کارهایی قراره بکنن و چقدر قدر زندگی رو بیشتر می‌دونن و چقدر همه چیز عمیق‌تر میشه خیلی ها حتما تو اون لحظات بودن.

وقتی که از این خونه برم، وقتی که با این زندگیم خداحافظی کنم و  پشت سر بذارمش، آیا اون منی که این زندگی رو زیسته نمی‌میره؟ می‌دونم قراره هشتاد و خرده‌ای روز دیگه بمیرم، ولی حتی روزها رو هم نشمردم.

هیچ نظری موجود نیست: