۱۷ خرداد ۱۴۰۵

فیس تایم شبانگاهی

دارم بنانا برد درست میکنم و با فیس تایم با مامان و بابا حرف میزنم. همیشه اگر هردو خونه باشن، با دوتاییشون باهم در یک قاب با پس زمینه ی هال یا آشپزخانه حرف میزنم.  
در پس زمینه مانیتور من اما دستور پخت نان یا بهتر بگم کیک موزی  ( نانی که نصف پیمانه شکر داره قطعا شوخی میکنه و کیکه) باز هست و من درحالی که دارم  مقدار مواد رو چک میکنم، و باهم مخلوط میکنم باهاشون حرف میزنم. 
بلیط آمدنشان را نمیدانیم کی بگیریم. انقدر که توی همین حدود دو هفته ممکن است هر اتفاقی بیفتد.  تا الان هم که نیامدند، منتظر درست کردن چندتا دندان مامانم بودیم که اینور آب دستش را نذارن تو پوست گردو. 
به نظرم تاریخ آمدن داشت نهایی میشد که مامانم به بابام گفت : اون دستمال کاغذی را بده! ببین باز داره از گوشه ی ناخن شست پام چرک میاد! باز تاریخ رفت رو هوا! چون این هم یک کار پزشکی است که معلوم نمیکند چقدر قرار است طول بکشد.
به این فکر میکنم که «سین» سه هفته ی آینده برای ناهار دعوتمان کرده ‌ و من گفتم هنوز معلوم نیست مامان اینا اون زمان با ما خواهند بود یا نه! اینکه تاریخ یک دورهمی نهار بسیار قابل پیش بینی تر از سفر سالی یکبار مامان باباست حرصم را درمی آورد. 
فکر میکنم یک قاشق چایخوری بیکینگ پودر برای کل این مواد کم است! سعی میکنم نگرانی مامان را از نگاهش به شستش بخوانم و جملات دلگرم کننده ای بگویم که مسأله برایش خیلی بزرگ نشود. 
بابام مثل همیشه شوخی دارد. ولی فکر مامانم مشغول شده. 
احتمالا تا پایان جام جهانی خبری از آتش نخواهد بود، پس قرار شد مامان اینا توی فاصله ی همین یکماه و خورده ای بیایند و بروند. هرعاملی که این حساب کتاب را عقب بیندازد جای نگرانی دارد. 
پیه پرواز سخت دو تکه را به تن مالیده اند. این اواخر از نوه برایشان بیشتر تعریف میکنم. دیدن ذوق در چشمانشان که با همیشه فرق میمند خیلی رضایت بخش است. فرقش هم این است که همه ی چیزهایی که تعریف میکنم را به زودی میبینند و در آغوش میگیرند. از لبخندشان تصور آن لحظه پیداست و این برایم مثل کادوست. 
ایران دیروقت است. فردا مامانم کار سنگین دندانپزشکی دارد. شبهیر میگوییم و خداحافظی میکنیم. بعد از یک ساعت کیک موزی پف نکرده ای از فر تحویل میگیرم. حدس زدم هوش مصنوعی آنقدرها هم هوشمند نباشد! 

هیچ نظری موجود نیست: