۱۶ خرداد ۱۴۰۵

ششم ژوئن

 خیلی خسته‌ام. نیاز به یک سفر دارم: تنهایی. از فوریه بهش فکر میکنم. بیست و پنجم فوریه داشتم فکر می‌کردم بلیط بگیرم برم جایی که برای چند روز، روزی ده -بیست کیلومتر هایک بکنم. که چند روز موبایل اصلا روشن نشه. که به شام بچه و اینکه شب به موقع خوابیدن یا نه، فکر نکنم. جنگ که شد طبیعتا این نیاز هم رفت ته لیست. حالا باز یک ماهی هست که به سفر فکر می‌کنم. 

یاد سفر یونان افتادم. سپتامبر دو سال پیش بود. متاسفانه موقع انتخاب کنفرانس خیلی دقت نکرده بودم که برای رسیدن به شهر توریستی همون قدر که با هواپیما تو مسیرم تا برسم به آتن، از آتن هم باید سوار اتوبوس بشم تا برسم به اون شهر. تو پرواز برگشت بودم و خسته از اتوبوس سواری چند ساعته. یک بچه چند ماهه هم ردیف جلوم بود و از شدت خستگی، نه خوابش می‌برد نه گریه‌ش بند می‌اومد… کتاب فارسی دستم بود، هر از گاهی به صدای گریه بچه سرمو بلند می‌کردم و آروم نگاهش می‌کردم. خسته بود طفلک… آقای مسن کناریم، کنجکاو بود و ازم پرسید کتاب فارسیه؟ متعجب گفتم: بله فارسی بلدین؟ گفت نه،‌ اما خیلی سال پیش. قبل از انقلاب با یک دختر ایرانی دوست بودم… اسمش هما بود. مرد انگار بی‌توجه به من پرت شده بود به خاطراتش با اکس ایرانیش. من حواسم به بچه طفلکی پرت می‌شد که خسته بود خیلی. دو تا بچه بزرگ کردم اما گریه بچه دلمو هنوز آب می‌کنه. با مامان بچه چشم تو چشم شدم و لبخند زدم. پیرمرد گفت نگاه کن آینده تو هم اینطور میشه. اصولا باید بهم بر‌میخورد حرفش. لحنش رو دوست نداشتم.  بجاش با غرور لبخند زدم و گفتم من این مرحله رو تیک زدم حاجی و در برابر چشمای متعجبش به صندلیم تکیه دادم و دلم خنک شد. ولی چقدر خسته‌ام

هیچ نظری موجود نیست: