۱۶ خرداد ۱۴۰۵

 روز سوم 

سین گفت خیلی نگرانت بودیم، گفت لاک قرمز زدی و موهات مشکی تر شده و به به، براش تعریف کردم اوایل جنگ چقدر اضطراب داشتم و از صداها می ترسیدم، کم کم دیگه صداهاشده بود یه بخش از روتین و معنا پیدا کرده بود و اداب داشت! قهوه درست میکردم و می رفتم پشت پنجره و زل میزدم به قشنگ ترین آسمون  و سرسبزترین بهاری که دیده بودم، قهوه م رو جرعه جرعه میخوردم و  به صدای جنگنده ها، به ته جنگ ، به خرابی ها، به آسمون قشنگ به « بهار چیزهای بسیار دیگری را فراموش خواهم کرد.»  به مونا به «زندگی به رغم همه چیز» و آدمیزاد به آروم قهوه خوردن وسط بمباران هم عادت می کنه فکر می کردم.  

هیچ نظری موجود نیست: