۱۸ خرداد ۱۴۰۵

مامان

 فردا تولد مامانه. خیلی یادم نبود، یعنی دیشب یادم افتاد و فکر کردم دوشنبه تو راه بهش زنگ می‌زنم ولی امروز کلا یادم رفته بود. عصر به روال هر روز بهش زنگ زدم، هنوز که هنوزه عادت معلمیش رو داره و هر سه تامون رو هر روز حاضر غایب می‌کنه، بازم شاگرد سوم شده بودم. گفتم من همیشه آخر زنگ می‌زنم که وقتی حوصله ات داره سر میره سرگرمت کنم. به همه جکهای مسخره من از ته دل می‌خنده و بی وقفه قوربون صدقه می‌ره. قبلنا این حجم از شدت قوربون صدقه رو اعصابم بود، اون مراعات کردن‌ها و تعارفهای معروفش تو فاميل، دیوونه‌ام می‌کرد، اونقدر لجم در میومد که همیشه خودآگاه یا ناخودآگاه سعی می‌کردم هر کاری رو بر عکس سیستم مامان انجام بدم. اما یهو بعد از مریضی بابا دنیا چرخید و همه چی زیر و رو شد. انگار یهو فرو یخت، یهو جاش عوض شد و شد بچه‌ام که باید مراقبش باشم. دیدم عه من که فکر می‌کردم همه انتخابهام بر عکس نظر اون بوده، شدم همون که اون می‌خواست من باشم. دیدم چه همه دوست دارم صبورانه حرفهای تکراریش رو گوش بدم، بخندونمش، آرومش کنم و هی یادش بندازم چقدر قوی بوده چقدر سخاوتمندانه و متواضع زندگی رو رو دوشش کشیده چه تعادلی رو تو زندگی همه ما بوجود آورده. وسط حرفها بودیم که س و ن با یه برش کیک شیک از وینسیتی مارت و شمع از در وارد شدن. منم تو تولد از پشت ویدئو بودم. چشمهاش برق می‌زد، باز قوربون صدقه هممون می‌رفت. تولدش یادش رفته بود. بهش گفتم بهت حسودیم میشه که چه بچه‌های خوبی داری غش کرد از خنده تا چند دقیقه تو ابرها بود. تا وقتی که باز یادش افتاد که از ۶۰ سال دوسال کم با بابا بوده و خیلی دوستش داشته.

هیچ نظری موجود نیست: