بندهای هر دو لنگهٔ کفشها رو خیلی سفت بستم و مثل آهوی تازه به راه افتاده خرامیدم به سمت آینهء گوشهٔ مغازه. لایهء زیرهء این کفشهای هوکا رسماً شش اینچ به قد آدم اضافه می کنه و اصلا از قیافه شون خوشم نمی آد. دفعهء سوم هست که در این مغازه هستیم و دفعهء دوم هست که همین کفشها رو می پوشم. کفشهای دویدن قبلی سوراخ شدن تقریباً، لنگهء چپ کنار انگشت کوچکم دقیقاً. ولی انقدر آدمهای دیگه رو با همین کفشها مسخره کرده ام که سوار نفربر زرهی شدن اومدن تو کوچه روم نمی شه برای خودم همینها رو بخرم. واقعاً بی ریختن.
به سمت دخترخانم فروشنده می خرامم. یک چیزی مثل راه رفتن روی ابرها ولی نه اونقدر لطیف. راه رفتن روی لحاف سفت؟ نزدیکش که می شم لبخند می زنه.اتوماتیک.« می تونم کمکتون کنم؟ »
اولین فکرم اینه که بگم بله اگه لطف کنین یه کاری کنین دیگه جنگ نشه. به جاش می گم این همه چیش خوبه فقط من روی انگشت کوچیک پای چپم گلاب به روتون یک میخچه دارم این هوا، یکم اذیت می کنه می خوام بدونم این کفشها چقدر جا باز می کنن. می گه خب بذار برات نیم سایز بزرگترشو بیارم. میگم نه این سایزش درسته فقط بگو کنارش باز میشه؟ می گه اتفاقاً همین سایز با پنجهٔ پهن هم میاد بذار اون رو برات بیارم. نمی دونه من از وقتی یادم میاد مشکل خود بزرگپا بینی دارم حاضرم همهء انگشتام تاول بزنن بیفتن وسط خیابون ولی کفشم به نظر خودم بزرگ نیاد. می گم نه عزیزجان این سایزش درسته سؤالم رو جواب بده.
پسرم می پره وسط صحبت میگه بابا به مسابقه دیر می رسیم. کفشها رو در میارم میذارم جلوی خانم فروشندهء خوشروی بی مصرف. اگر جنگ نشد هفتهء بعد بر می گردیم. اگر جنگ شد هیچ وقت لابد. کارهای روزمره چه ارتباطی با جنگ یا صلح داره؟ اونهم اینور دنیا. هیچی. اصلا این کفشها به پای من نمی خورن. چه جنگ بشه چه نشه دیگه اینجا بر نمی گردیم. مرگ بر فرانسه. درود بر سوییس و راجر فدرر. همون مسیر آن کلاود رو ادامه می دیم. قطعیت چیز خوبی است، حداقل در جزيیات.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر