امروز چند بار تو ذهنم شروع کردم به نوشتن.
اونجا خیلی قشنگ مینویسم، همون شکلی که دوست دارم بقیه نوشته هامو بخونن. اما اینجا یا رویکاعذ که میارمشون خیلی لوس وبی مزه و کتابی و بی معنی میشن.
باز دوباره چشممو باز کردم دیدم به زور ساعت رسیده به هفت، بدنم خسته بود، چشمام میسوخت، خواب بدی دیده بودم، اما عوضش امروز تو تخت خودم بیدار شدم و این یعنی میتونستم با خیال راحت غلت بزنم و صورتمو فشار بدم به خنکی بالشم بدون اینکه نگران باشم چه آلودگی هایی داره و ممکنه چند روز بعدش بشن عامل جوشهای ناخونده.
دلم قهوه میخواست همون قهوه های تکراری که بی کیفیت میدونستمشون. و اون روزایی که مونترال بودم هی مقایسشون کرده بودم با کیفیت کافه های اونجا. ( الان مثلا این جمله بی خود بود، اونجوری که میخواستم پیش نرفت و به نظرم بی دلیله اینجا وحوصله ی خواننده رو سر میبره).
همونجور خوابالو با چشمای پف کرده زنگ زدم به مامان. و با صدای پر شوقش یه کم سرحال اومدم. گفتم حاضری بریمصبحانه؟ خواب که نیستی؟ میدونستم در هر حالی میگه چراکه نه عمرم حتما. همینجور پروندم که پ خونهست؟ میخوای بگی اونم بیاد؟ چشماش برق زد. گفت صداش میکنم خوب میشه اونم باشه.
من میدونستم عمرا بیاد. اون با بی خوابیای آخر هفته روز تعطیلشودوست داره تا لنگ ظهر بخوابه. ولی خب همین که مامان حس تعلقمونو ببینه و خوشحال بشه کافیه.
اومدم جلو آینه موهام که موقع خواب خیس رهاشون کرده بودم، حالا هرکدوم خودمختار شده به شرق وغرب رسیده بودن. چی مگن الان؟ خیلی استایلیش و وحشی شده بود قیافم. البته که ح به این مدل میگه بیگلی بیگلی!
رسیدیم در خونهشون، گفت صداشون کن بیان پایین. معطل کردم میدونستم پ هنوز حتی از تخت بلند نشده چه برسه که آماده باشه بیاد پایین. آخر سر هم مامان خودش اومد. “ بچهم خیلی دوست داشت بیاداا اما چشماش باز نمیشد حتی، آخه دیشب اصلا نفهیمدم کی اومد و خوابید و …” تا جمله ش تموم بشه ما دیگه تو اتوبان بودیم، تنها اتوبان شهر با سرعت ۸۰ …
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر